شمارهٔ ۵۲۸
دریغ از صف مردان برون نتاخت یکیدو کون را به یکی داو درنباخت یکی
هزار تیغ درین مشهد جزا برخاستندید عشق که مردانه سر فراخت یکی
کسی به معرکه عشق کامیاب نشدظفر دو اسبه مدد شد ولی نتاخت یکی
بسی به جستن اجزای کیمیا گشتندز صد هزار کس اکسیر زر نساخت یکی
دلیل و حجت حق دیگرست و حق دیگرطریق جهل هزار و ره شناخت یکی
دوکون را که چه داند که هیچ کس نشناختجهانیان همه بردند و درنباخت یکی
درست و خرده این کارخانه مغشوشستنخورد داروی سباک اگر گداخت یکی
نوای عشق به ساز و حریر و الحان نیستهزار پرده شد آهنگ کی نواخت یکی
مقمری چو «نظیری » پاکباز نخاستکه بیش و کم به هم آورده داو ساخت یکی