گنج

شمارهٔ ۵۲۰

درین میدان پر نیرنگ حیرانست داناییکه یک هنگامه آرایست و صد کشور تماشایی
ز راه عقل و آگاهی مشعبد می کند بازیکه غلطان مهره زرینست و نیلی حقه مینایی
به عمد آوازه سیمرغ و قاف افتاده در عالمعبث نظارگی گردیده مشتی گول سودایی
خواص طبع جادو سیمیایی چند بنمودههوای نفس خاکی در غبار غفلت اندایی
اگر نوعی که هست از رخ حقیقت پرده بردارنظر ماند به رسوایی خرد افتد به شیدایی
جز او نیرنگ بینی نیست تا چون و چرا گویدکه هم او خود تماشائیست در هنگامه آرایی
همه زو چون خرد دانا و او برتر ز دانش هاهمه زو چون نظر پیدا و او پنهان ز پیدایی
ز شأن حسن تو نتوان نشان گفتن معاذاللهتو در دانش نمی گنجی، تو در بینش نمی آیی
کسی را نیست حد امتناع از امر و نهی تومسلم هرچه کردی نهی، بر حق هرچه فرمایی
به مستوری نشد کارم به رسوایی علم گشتمشکیبی کز تو باشد می گریزم زان شکیبایی
به ذکرت جان دهد کلک «نظیری » وین عجب نبودکز افسون حدیث تو کند افعی مسیحایی