شمارهٔ ۵۰۹
روندگان ملولیم روبهم کردهدماغ در سر افسانه های غم کرده
گرفته کوه و بیابان به اشک چون باراندمی چو برق به افروختن علم کرده
به طرف هر چمنی چشمه ای نموده روانبه خاک هر قدمی دانه ای بنم کرده
به ذوق کنج فراغی که شاد بنشینمهمه حوالی آفاق را قدم کرده
به سر کلاه نمد کج نشسته بر یک سوقفا به تاج فریدون و تخت جم کرده
زبان عقل به می لال کرده چون لالهعلاج غم به قدح های دمبدم کرده
اگر پیاله می داده اند اگر خم زهرز خوان دهر قناعت به بیش و کم کرده
به اشتیاق اجل راه عمر پیمودهمقام بر در دروازه عدم کرده
ز زیر پرده دل دلبر نهانی ماکرشمه بر عرب و ناز بر عجم کرده
حکایت لب او مرده زنده می سازدمسیح را که به اعجاز متهم کرده؟
ربوده مستی عشق آنچنان «نظیری » راکه پشت بر صمد و روی بر صنم کرده