گنج

شمارهٔ ۴۸۶

عیش تنگم کز دل افشردن چکد خوناب ازوچشم سوزن دان که تار آید به پیچ و تاب ازو
عهد ممنون خواهدم از خویش چون گویم مباشخشگ سالی را که گردد آبرو نایاب ازو
هیچ کس رخت از طلسم آسمان بیرون نبردکشتی صد چون سکندر مانده در گرداب ازو
عرصه کیخسرو و افراسیابست این بساطبس به خون غلطیده بینی رستم و سهراب ازو
خلوت شب زنده داران وجد و ذوقی گر نداشتدلبری آمد که گردد مست شیخ و شاب ازو
می رود از دست فرصت زودتر در باز کنشمع حاجت نیست، گیرد خانه را مهتاب ازو
از درون ساغر میاور وز برون مطرب مخواهبی دف و می گرم گردد صحبت اصحاب ازو
لطف خلقش عیب محتاجان بپوشد غم مخوربوریای فقر گردد بستر سنجاب ازو
نعره یا حی مزن برگ صبوحی ساز دهآفتابست او نمانده هیچ کس در خواب ازو
گر امام مسجدش مأموم بیند در نمازروی بر اصحاب استد پشت بر محراب ازو
یار زیرک طبع و نازک گوست دلگیرش مسازهان «نظیری » نکته ای می پرس در هر باب ازو