شمارهٔ ۴۸۵
سبو بیار و پر از آب زندگانی کنز جام می طلب عمر جاودانی کن
نگفت جم به فریدون جزین که جور مکنجهان ز تست دگر هرچه می توانی کن
نشاط طبع حکیمان علاج بیمارستغم شکسته دلان دار و شادمانی کن
ز سالخورده مکش سر که هست کارآموزشراب کهنه به چنگ آور و جوانی کن
شب از قرابه شنیدم که با قدح می گفتچو ماه باش و به خورشید هم قرانی کن
تهی ز خویش شوی پر ز مهر سازندتنظر به کاس مه و دور آسمانی کن
پدر به شکر و مادر به شیر پروردتبه هر دو شیر و شکر باش و کامرانی کن
سبیل حق شود عالم سبیل خودگردانطفیل شاه شو و پادشه نشانی کن
چو نام فرخ خود باش در طریق سلیمدگر چو نظم «نظیری » جهان ستانی کن