شمارهٔ ۴۷۷
مردانه قماری کن دستی به دو عالم زنخصلی که نهی پر نه نقشی که زنی کم زن
هر دم چو فلک لعبی از پرده برون آریاین شعبده یک سو نه وین معرکه برهم زن
گر مهر نهی بر دل از شوق پیاپی نهور قفل زنی بر لب از رطل دمادم زن
بینایی جان خواهی شمشیر به تارک زنآگاهی دل خواهی الماس به مرهم زن
تو بهر چه خاموشی کز هیچ نیندیشیمن پاس گهر دارم غواص نیی دم زن
ایمان ز یقین خیزد از هر چه به شک باشیدر آتش حرمان بین یا بر محک غم زن
مؤمن نتوان گفتن عاشق که مجاهد نیسترو بوسه چو سربازان بر طره پرچم زن
شادی و غم عاشق توام به زمین آیندتخت از پی سور ما در حلقه ماتم زن
ما جان به هوای تو دادیم درین گلشنبر هستی ما دامن چون باد به شبنم زن
تا عذر گنه گوید آن روی بهشتی راخالی دگر از عصیان بر جبهه آدم زن
گر کعبه هوس دارد احرام رخت بنددچون خال زنخدانت گو غوطه به زمزم زن
شرع آخر سنگین است پابند طبیعت رااز کعبه گل برکن در کعبه اعظم زن
جانیست «نظیری » را بیمار لب و چشمتیا شربت نافع ده یا ضربت محکم زن