شمارهٔ ۴۶۹
بسی الطاف و احسان کرد حیرانم چه دید از منگلم را خود سرشت و عشق خود را آفرید از من
عنایتهای پنهانیش را گویم معاذاللهبه جز از دیگری یوسف که نتوانی خرید از من
خیال او لبالب کرد بیرون و درونم رابه صد شمشیر نتوان یک سر مو را برید از من
سخن شوریده میآید نمیدانم چه میگویمترش میبینم آن رو را مگر حرفی شنید از من
بهاری بر سرم بگذاشت و تخمی از گلم نشکفتهمان خاکم که دایم خار کلفت میدمید از من
تقاضا بر تقاضا چون توانم لب فروبستندر هفت آسمان را عشق میخواهد کلید از من
ز دیگر کشتگان خود را به خون غلتیدهتر خواهمکه در روز جزا مظلومتر نبود شهید از من
به محشر هرکسی کاری و هر یاری و بازاریمن و آهوی صحرایی که دایم میرمید از من
«نظیری» بس ازین آه و فغان دلخراش آخربه مردم تا به کی آزار دل خواهد رسید از من