شمارهٔ ۴۲۲
سوخت چون شمع پای تا بسرمشد تنم جمله مایه نظرم
در صبحم به روی نگشایندبر شبم خنده می زند سحرم
من که بر گلبن آشیان دارمچه غم است از فنای بال و پرم
پشت غمدیدگان به من گرم استغم به پیشم سنان و من سپرم
یک ره ابرام دوست نشنیدمزین تغابن که شد هنوز کرم
کشدم غم به این گنه که چرا؟شادی از دور دیده بر گذرم
حادثات جهان ز هم رنجندنسپارند اگر به یک دگرم
بسکه دل بر قفا روم ز درتقدم پس تر است پیشترم
مست و آشفته می روم بر راهحال من ظاهر است از اثرم
خوش نکردند صحبتم مرغاننام کردند مرغ خوش خبرم
آنچنان داردم «نظیری » شوقکه بپرند عضوها ز برم
شست سقای ابر برگ و بومبه نمی شد دل و دماغ ترم
دانه چون خوشه در گلو آوردشاخه های رگ از غم جگرم
بس هوا طرح انبساط انداختشد درون سرا برون درم
به دو بال سحاب دوخته انددامن بحر و دامن بصرم
مژه بر هم نمی توانم زدکه به طوفان گریه بارورم
مریم ابر در تموز آوردمیوه مهرگان به ماحضرم
عقد سنبل شد آه پیمانمخرده نرگس اشک چون شررم
همه امنیت و فراغت شدهرچه آفت نمود در بصرم
چون به خوبی گلستان نگردبوسه بر دیده می زند نظرم
بسکه از شوق سینه در جوشمپای تقدیم می کند بسرم
پای تا فرق مو بر اعضا هستهمه آبستنی و جانورم
آن چنان گم شدم به عیش و نشاطکه «نظیری » نمی رسد خبرم