شمارهٔ ۴۲۰
بسیار نظره کردم در گرم و سرد عالمچشمی نشد بمالم از دود و گرد عالم
عزم رحیل دارم از شهربند دنیاصوم وصال گیرم از آب خورد عالم
بر خاک رهگذارم افلاک پایمالمخلوت نشین شهرم صحرانورد عالم
رخ می کنم به ناخن، لب می گزم به دندانبا خویش در نبردم، غالب نبرد عالم
از حسن آن پری وش، تا یافتم نشانیدیوانه دوست گشتم، ویرانه گرد عالم
خشمی همه تبسم، تلخی همه حلاوتدر نیش نوش جان ها، در خار ورد عالم
ریزان ز من ثمرها، الوان ز من چمن هارنگی نه همچو بادم، از سرخ و زرد عالم
نابود هست و بودم، پندار در نمودمچون نقطه زیادم، از نقش نرد عالم
نوبالغان این عهد، زن مشربند یکسرمردانگی مجویید، از هیچ مرد عالم
زین خاکدان برستیم، وز اختران گذشتیمماییم صبح ثانی، خورشید فرد عالم
صبح از کف «نظیری » رطل گران کشیدیمبر طبع شد گوارا، اندوه و درد عالم