گنج

شمارهٔ ۴۱۵

ما قلم در آتش و دفتر در آب افکنده‌ایمهرچه با آن خواهشی هست از حساب افکنده‌ایم
شب که در مستی سراغ کلبهٔ ما کرده‌ایجای غم شادی، برون از اضطراب افکنده‌ایم
کوی جان معمورتر داریم، از بازار دلراه سلطان را به عمدا بر خراب افکنده‌ایم
ما گرفتاران بیدل، هرکجا نالیده‌ایملرزه بر عرش از دعای مستجاب افکنده‌ایم
بر سرانگشت نیاز ما، اثر بابی که دوشطُرّهٔ مقصود را، در پیچ و تاب افکنده‌ایم
چاشنی گیرند مستان از دل پرشور ماما همان بر آتش از خامی کباب افکنده‌ایم
کفر و دین را از سوی باطن رسولان دردهندما غلط‌بینان نظرها در کتاب افکنده‌ایم
برنتابیم از فرشته منت باد مرادما که کشتی بر سر موج سراب افکنده‌ایم
از کِرام‌ُالکاتِبین منت «نظیری» کی کشیم؟ما ز دیوان عمل حرفِ ثواب افکنده‌ایم