گنج

شمارهٔ ۴۱۰

ما به برهان و خبر پیرو ترسا نشویمتا رخ بت نپرستیم شکیبا نشویم
در تماشای تو چون آینه گم گردیدیمکه ز پیدایی دیدار تو پیدا نشویم
مهر بر لب چو سر کیسه ممسک زده ایمتا سر شیشه می وانشود، وانشویم
سرمه در دیده دل تا نکشد لطف حکیمگر سراپای شود دیده که بینا نشویم
برگذر بودن حسن گل و خوبی بهارگوشمالی است که مشغول تماشا نشویم
ابتلاهای عزیزان همه زآنست که ماغره مهلت ده روزه دنیا نشویم
نقش امید به صد دوزخ و دریا، شستیمتا دگر مصدر هر عرض تمنا نشویم
نرود خامه تکلیف خرد، از سر ماتا چو سودای جنون، بی سر و بی پا نشویم
قیمت خاک در آن کوی، به افلاک رسیدما ندانیم چه نرخیم، که بالا نشویم
بگذارید که در تنگ شکر، گم گردیمکان پشیزیم که بیعانه سودا نشویم
در محبت دل و دین باختن اول قدم استما «نظیری» ز تو خرسند به این‌ها نشویم