شمارهٔ ۴۱
به صاف صبح نگه کن سر سبو بگشادهان چشمه گشادند راه جو بگشا
دل از مطالعه صبح در حجاب مدارز زیر هر بن مو دیده یی برو بگشا
شکاف خرقه به دقت چه می کنی پیوند؟لباس فقر و فنا پاره به رفو بگشا
یکی به کوزه پرهیز خویش سنگی زنچو شیشه رشته زنارش از گلو بگشا
چو موی جاه جهان نقص دیده بیناستاگر نرسته تو را در دو دیده مو بگشا
چو شیر گاه قناعت دهان آز ببندچو باز وقت هنر بال جستجو بگشا
در ازدحام غم و غصه وقت گم کردیتو را که گفت؟ سر کیسه در غلو بگشا
حجاب مانع قرب است شرم حایل لطفبه نزد او ره اظهار آرزو بگشا
چو رنگ چند شوی ملتفت به روی سخنبه مغز راه کن و پرده همچو بو بگشا
به نزد بی بصران پرده بر معانی کشوگر به دیده وری برخوری برو بگشا
به بزم اهل خرد عقده بر سخن مگذارچو غیر نیست «نظیری » کسی بگو بگشا