شمارهٔ ۴۰
دلا گداز که آیینه کرده سنگ تو راکدام صیقل ابرو زدوده زنگ تو را
تو کعبه در دل ما کافران چه می جوییگر آزری نتراشیده است سنگ تو را
کسی شکاری عشق تو را چه می داندنشانه دیگر و زخمی دگر خدنگ تو را
ز خار خار محبت دل تو را چه خبرکه گل به جیب نگنجد قبای تنگ تو را
به هرکسی نظر از شیوه دگر داریکسی درست نفهمیده ریو و رنگ تو را
به نغمه دگرم زنده ساز ای مطربچه معجزست که در پرده نیست چنگ تو را
تو حرف تلخ فروشی و من شکرنوشمکه چاشنی هزار آشتی است جنگ تو را
تو از نسیم «نظیری » به شور می آییچو گل نهان نتوان کرد بوی و رنگ تو را