شمارهٔ ۴۰۸
صبح چو دم برآورد همرهی صبا کنمدر خم زلف او روم عقده به عقده واکنم
دل ز گشاد ابرویش رفته به چاه غبغبشچنگ به چین زلف او گر نزنم خطا کنم
کی شود این کمان به زه؟ ره گر هست بر گرهتیر فلک نمی هلد عقده ز هم جدا کنم
جز به عنایت و کرم اجر عمل نمی دهندیار به مدعا شود، کار به مدعا کنم
همدم باد صبحدم، بی خود و مست می رومگر به درخت گل رسم، پیرهنش قبا کنم
نذر رضای اوست جان، وقف ارادتش روانعمر اگر وفا کند، حق وفا ادا کنم
شعله نار اگر شود، در دل موم در شومکوشم و پر برآورم تازم و جان فدا کنم
نامه بری گر آورد، نامه ای از دیار اوبس که ز مهر سایمش بر مژه توتیا کنم
چون به رقم ز سوی او، پاسخ نامه ام شودبوسه به دست خود زنم، بر لب او ثنا کنم
بس که به ذوق بگذرد زندگیم به مهر اوبهر حیات خویشتن شب همه شب دعا کنم
رفته و کرده نیک و بد، عمر به عشق او گذشتشکر کنم بدانچه شد، تا پس ازین چه ها کنم
کرده نیاز دل اثر، رام شدست با نظرباش «نظیری » این قدر، تا به خود آشنا کنم