شمارهٔ ۳۸۰
گوید سحر که شب گذر افکنده ای به باغگل ها نشان دهند ز تو بلبلان سراغ
هر شام جستجوی تو آرد به کاخ و کویهر صبح جستجوی تو دارد به باغ و راغ
فردوس غیرت آرد و رضوان حسد بردبر هر زمین که با تو میسر شود فراغ
زخمم به بوی مشک تو تبخاله در دهنداغم ز شور لعل تو خونابه در ایاغ
نور ستاره ها همه از آفتاب تستروی تو هست، نیست غم از مردن چراغ
آن را که داغ عشق به مستی نهاده اینایب هزار بوسه زند بر نشان داغ
ما را که فال عیش قدوم تو مطلب استخوش تر بود ز نغمه بلبل فغان زاغ
مغز از بخور مجمر زلفت معطر استجام میی که از تو گلستان کنم دماغ
از دوست گو «نظیری » و با دوست دم برآرغیر از حدیث مهر و وفا لابه دان و لاغ