شمارهٔ ۳۶۴
حضور وقت نمییابم و حلاوت فرضدلم به قهر تو رهن است و جان ز لطف تو قرض
به هم برآمده از شوخی تو اوقاتمنه سنتم ز تو سنت بود نه فرضم فرض
فلک حجاب دعایم نمی شود امابه غمزه حاجت ابرو نمی نماید فرض
سخن که از دل شوریده بر زبان آیدبه رسم تحفه ملک بر سما برد از ارض
به شکر نعمت تو برنمی توانم خاستکه تا به گردنم از بار منتت در قرض
مثال ما گل خندان و سرو آزادستدرین حدیقه به طولست عیش ما نه به عرض
به فضل اوست «نظیری » چو مزد کار آخرمعلم ملکوتت به علم کردم فرض