شمارهٔ ۳۶۲
نه خانقاه نشین می شویم و نی مرتاضکه می فروش کریم است و جام می فیاض
جز این ادیب نگوید به ما که چون طفلانروان کنید سواد و سیه کنید بیاض
درازی شب ما گو به هر دم افزون شوبریده دست که زلف تو را کند مقراض
به خانه ای که عیادت علاج بیمار استکم از دوای طبیبان نمی شود امراض
نه بو به سنبل آهش نه رنگ با گل اشکدلی که جلوه حوری نباشدش به ریاض
دهن ز خنده رسد تا به گوش مستان رادر آن صباح که مخمور می کند اعراض
سخن بگوی که در طبع می کند تأثیرچو خالص است «نظیری » حکایت از اغراض