گنج

شمارهٔ ۳۶۰

هرکه چون یوسف شود از محنت زندان خلاصقحطیان را می کند از قحط در کنعان خلاص
زود از دنبال هر کام و تمنا می رونداین تهی ظرفان نمی گردند از حرمان خلاص
پادشاهان را دل ما رام کردن دولت استما به دام آییم دشوار و شویم آسان خلاص
ما نظربازیم و عاشق پیشه گو مفتی بداننیست زاهد از ریا و عاشق از بهتان خلاص
زاهد خلوت نشین را دل به صد جا می رودکس نیابد از فریب آن صف مژگان خلاص
خوش «نظیری » دامن وقتی به جنگ آورده‌ایدیر بازآید گر از دستت کند دامان خلاص