شمارهٔ ۳۵۹
ساقیا برخیز با مستان برقصعشق ساغر می کند گردان برقص
خرقهها را گلفشان کن از شرابجام بر کف چون گل خندان برقص
کفر و ایمان از برون پردهاندتو درون پرده با خاصان برقص
بانگ یاسبوح یا صوفی برآربر ره ناقوس با رهبان برقص
جای در خلوت به بیذوقی مگیربر سَرِ خُم چون مِیِ جوشان برقص
راه ازین شورش به مقصد میرسدهمچو کشتی بر سر طوفان برقص
برفشان هستی، که جانان جان ماستصوفیا با ساز و با دستان برقص
هر سرشکم در تماشا دیدهایستلخت دل گو بر سر مژگان برقص
هوشمندان دار برپا میکنندمست گو منصور در زندان برقص
هست ازین کشتن «نظیری» زندگیروی بر شمشیر در میدان برقص