گنج

شمارهٔ ۳۳۲

از فراق یار ناخشنود خویشروی در نابود بینم بود خویش
بس که در سودا به شوق افتاده اماز زیان خود ندانم سود خویش
خوبی او شد پدید از چشم منسوختم بر آتش خود عود خویش
گر برآید از نمد آیینه امزشتی خویشم کند مردود خویش
از خطایم مغز جانم سوختهسخت می ترسم ز آه و دود خویش
خاک معبدها رسانیدم به آباز رخ زرد زمین فرسود خویش
وز گنهکاری ندیدم هیچگهبرکنار این فرق خاک آلود خویش
زنده زان مانم که یابم بوی وصلاز فراق عاقبت محمود خویش
روز فیروزی «نظیری » در پی استدیده ام در اختر مسعود خویش