گنج

شمارهٔ ۳۰۸

گشود ابر بغل بر چمن سپاس سپاسز زیر پرده برآمد عروس خوش انفاس
کنار دشت و چمن شد پر از کرامت ابرهزار شکر که عالم برآمد از افلاس
کنون چو مهره طاسست پر نگار زمینپریر اگرچه چمن بود ساده چون ته طاس
سحاب غوطه به دریا همی زند هر دمتفرجیست که زاهد فتاده در وسواس
کسی به ساقی بدمست ما نمی گویدکه می همه به زمین ریخت کج مگردان کاس
بیا که دامن سرو و گلی به دست آریمهمین که فرش گیاه هست گو مباش پلاس
به جود ابر برقصیم و زیر پای کنیمسخاوتی که بود بسته شمار و قیاس
ز مال و مملکتش پاس و امن برخیزدشهی که خاطر دوریش را ندارد پاس
سؤال فیض «نظیری » ز کوه و صحرا کنکه بوی خیر نمی آید از رواق و اساس