گنج

شمارهٔ ۲۹۶

قافیه: اکانداز۱۱ بیت
جام گیر اختر افتاده بر افلاک اندازروح شو عاریت خاک سوی خاک انداز
دعوی عقل جز از عشق مشخص نشودبحث کج را به در داور بی باک انداز
با چنین دیده آلوده تو را نتوان دیددیده از خود ده و بر خود نظر پاک انداز
نقش موهوم مرا از دل من پاک بروببر در از خلوت خود ریزه خاشاک انداز
همه جا دام ز گیسوی تو انداخته اندتو درین دشت عنان سر ده و فتراک انداز
هرکه را بدرقه آن لشکر مژگان باشدگو همه بار به وادی خطرناک انداز
دیده آن که نظر جز به جمال تو کندناوک انداز بر آن دیده و چالاک انداز
حسن شوخ از در و دیوار نماید ناچارباغبان گو سر پر عربده تاک انداز
آن که در پیرهن پاره یوسف بیندگو نگاهی به سوی این جگر چاک انداز
دوست گانی به حریفان سحر خیز دهندچاره علت مخمور به تریاک انداز
همت از ساغر لبریز «نظیری » خیزدمی خور و نقب به گنجینه امساک انداز