شمارهٔ ۲۹۱
غمم به عیش درآمیخت عشق رنگ آمیزکنون نه هست غمم کند و نی نشاطم تیز
دلم به بام و در یار می رود هر دمتو ای تن به زمین مانده در دلم آویز
دلم به غمزه جادووشی در افتادستکه با جهانش سر فتنه است و رستاخیز
به ذوق آن که دلش مایل وفا گرددلبالب است دهانم ز حرف مهرانگیز
عروس، بی نسب آید به حجله دامادقرار مهر گرانست اگرچه نیست جهیز
نویسم ار به صبا نامه می دود بلقیسحریف جام جمم از که می کنم پرهیز
اگرچه شحنه ز مریخ تندخوی ترستبه ساز زهره خورد می «نظیری » شب خیز