شمارهٔ ۲۷۸
غم گرد فراق دید از دورآویخت دگر به جان رنجور
از عشرت ناقص زمانهکوتاه عمل ترم ز مخمور
رخساره خوش دلی نه بینمدل شد ز فراق چشم بی نور
تقصیر نشد به گریه پنهاندر آب نشد دفینه مستور
زخم جگرم که می زنم جوشکان نمکی که می کنی شور
کوته نشود به خامشی حرفمرهم چه کند به زخم ناسور
آنجا که شراب شوق دادندته جرعه ز من گرفت منصور
بویی ز نشاط ما نداردآب و گل صدهزار فغفور
مشکل حالی و طرفه کاریخود شاهد و خود نشسته مهجور
کار تو همه به دل موافقاز نیکویی تو چشم بد دور
زود از تو غنی شود «نظیری »درویش یکی و شهر معمور