شمارهٔ ۲۶۵
منشین به شاهد آب رخ پارسا مبرآیینهٔ صفا به دم بیصفا مبر
دور از طریق تهمت اگر جیب مریم استدلهای پاک معتقدان را ز جا مبر
از کوی چون به جانب خلوت روان شویگر سایه همره تو شود از قفا، مبر
تا زخم طعنهزن نخوری در سرای خویشبیگانه را درون مگذار آشنا مبر
آیینهات ز هم نفسان تیره میشودسیمای حسن مشکن و رنگ حیا مبر
تلخت شکر شود و به لب انگبین مدهخارت سمن شود به گذارِ صبا مبر
نالان مگرد و قیمت ما را سبک مسازگریان مباش و آب رخ کار ما مبر
بودن به طبع خوشمنشان کار مشکل استنازکدلی به سر نرسانی عنا مبر
حرز جمال خود ز «نظیری » طلب نمایجز سوی حفظ ظاهر او التجا مبر