شمارهٔ ۲۶۰
فلک مزدور ایمای تو باشدنوازد هر که را رای تو باشد
به دل تنگی کنم دل خوش همیشهکه تنها جای غم های تو باشد
نیازارم ز خود هرگز دلی راکه می ترسم درو جای تو باشد
شود مجروح مغز استخوانمسر خاری چو در پای تو باشد
میی کاشفتگی در شور آردنگاه کارافزای تو باشد
حریفی کز خرد بازیچه سازدعتاب گریه فرمای تو باشد
نهایت نیست طومار دلی راکه مضمونش تمنای تو باشد
کدورت نیست کاخ سینه ای راکه راهش بر تماشای تو باشد
گل صدرنگ می روید از آن خاککه در وی نوش صهبای تو باشد
سحرگه هرکه پیش از خواب خیزدحریف باده پیمای تو باشد
دو عالم نقد جان بر دست دارندبه بازاری که سودای تو باشد
«نظیری » زندگی در درد دل جوکه درد تو مسیحای تو باشد