شمارهٔ ۲۵۰
چو عریان شد چمن مرغ از ضرورت خانه میسازدچو قحط گل بود بلبل به آب و دانه میسازد
چو بر بام و در مردم نشیند جغد ناسازستمبارک پی بود آن دم که با ویرانه میسازد
ز دشمن خیل در خیل از محبت گوشهٔ چشمیفسون جاودان را معجزه افسانه میسازد
محبت جزو جزوم را ز هم بیتابتر داردتجلی ذره ذره کوه را پروانه میسازد
پیام نوبهاری، تا نگوید ابر نوروزیکلید باغ را کی شاخ گل دندانه میسازد
به چشم کم نباید دید قدر زیردستان رافلک صدجا سبو گل میکند پیمانه میسازد
به جز زلف پریشان در خیالم نگذرد چیزیپری را گوشهٔ ویرانهام دیوانه میسازد
مبادا برگ و بارم کم اگر افشاندهام تلخیکه شکّرخنده آن را نقل صد کاشانه میسازد
«نظیری» لازم عشق و جنون جنگست و ناسازیتو معذوری به مردم، مردم فرزانه میسازد