گنج

شمارهٔ ۲۴۲

قافیه: ونبود۱۱ بیت
دل کز تو شد بریده کم از سنگ و رو نبودپیوند روح بود به تو انس و خو نبود
مهر تو ناگهان به سر آمد سبب نداشتهجر تو اتفاق فتاد آرزو نبود
ناسازی نزاکت طالع سبو شکستبا آن که در دم آن قدر اندر سبو نبود
چشم و دِماغ مردم عاقل گرفته بودیا خود گل جنون مرا رنگ و بو نبود
عقلم که امتیاز گهر ز استخوان نکردکام هما برید و دُرّش در گلو نبود
گر پل به راه نامه و قاصد نمی‌شکستبسیار تیره آب محبت به جو نبود
معجر فرو گذاشت ز سر کآن گل عذارلایق به روی مفلس ناشسته رو نبود
گفتم که عهد بستن و تنها گذاشتندانی بد است، اگرچه نگویم نکو نبود
حسن تو در ترازوی ابر و بلا فروختروزی به من که دست رس سنگ و رو نبود
گفت آن زمان که غمزه‌ام این ماجرا نوشتهیچم به هستی تو سر گفت‌و‌گو نبود
ای طایری که نامه سوی دوست می‌بریگر پرسدت که بود «نظیری‌»، بگو نبود!