شمارهٔ ۲۴۱
دریغ نقش امل ها بر آب جو بستندبه حسن لاله و گل رنگ آرزو بستند
چو موج روی هوا بر سراب می رانندکسان که دل به تماشای رنگ و بو بستند
مپرس حال که این مطربان چابک دستدل از نوای حزینم به تار مو بستند
بخست جان ز دم این مغنیان گوییخراش سینه تراشیده بر گلو بستند
نه عاقلست که تن در دهد به خلعت خاکهزار رخنه درین کهنه از رفو بستند
به کشت و مزرع احسان رسید آسیبیکه مفلسان همه بر خشک آب رو بستند
مجو ز ناموران غیر نام، کاین خامانصلا زدند به یغما و در فرو بستند
به غم بساز که از بی نشاطی ایاممغان به دیر دهان خم و سبو بستند
درین جزیره جهال می سرایم شعرچو رند مست که بر گردنش کدو بستند
ازین جهان دلم آماده گریختن استچو کودکان که میان چست در غلو بستند
هزار نقش درین کارخانه در کار استمگیر خرده «نظیری » همه نکو بستند