شمارهٔ ۲۳۴
تبسمش به لب از شرم خشم و کین گرددکرشمه اش گره از ناز بر جبین گردد
کند به دیده شکرریز اشک تلخم رابه خندهای که ازو زهر انگبین گردد
ازو به قیمت آسایش ابد بخرمجراحتی که دلم یک نفس غمین گردد
چو باد از سر عالم به جهد برخیزماگر دمی به من از مهر همنشین گردد
نه قبله دانم و نی کعبه، کافر عشقمچو سجده پیش بت آرم قبول دین گردد
گهی که جامه تقوی درند گوییدمکه دست کیست؟ که پنهان در آستین گردد
سخن طرازی و دانش هنر «نظیری » نیستقبول دوست مگر ناله حزین گردد