شمارهٔ ۲۳۰
دیده ام نیم نگاهی که به دیدن نرسدصف آهوش به دنباله کشیدن نرسد
سوی وحشت زدگان بس به سیاست نگردکار بسمل ز نگاهش به طپیدن نرسد
هیچ گه ذوق کلامش به رگ جان نخلدکه ز رگ تا به رگم شهد چشیدن نرسد
طره بر باد فشان، عشوه به گلزار فروشدر چمن سرو چمانش به چمیدن نرسد
رام خاطر شود اما به اشارت برمددست صیاد به صیدش به رسیدن نرسد
با رخ هوش شکارش چه کمین و چه کمندفکر نخجیر ز شوقش به رمیدن نرسد
ندهد جلوه عارض که تماشایی راکار حیرت به کف دست بریدن نرسد
کرد لخت جگر شور کزک مستان راکش به سیب ذقن آسیب گزیدن نرسد
خضر توفیق به او راهبرم شد ورنهکس به سرچشمه حیوان به دویدن نرسد
جذب اقبال، عروجم به مقامی بخشیدکه به بال و پر جبریل پریدن نرسد
اگر از چاه به این جاه برآید یوسفملک از گرمی سودا به خریدن نرسد
هوش از گوش شود محو «نظیری » ترسمکوش کاین لذت دیدن به شنیدن نرسد