شمارهٔ ۲۲۹
بکش، بسوز، که نام امان نخواهم برددعا به درد سر آسمان نخواهم برد
مکن ملاحظه از کشتنم که روز جزاز رشک نام تو را بر زبان نخواهم برد
ز دل طپیدن آغاز عشق دانستمکزین معامله غیر از زیان نخواهم برد
ز اضطراب دلم روز وصل معلومستکه از بلای شب هجر جان نخواهم برد
بس است چند کنی ای فراق بی رحمیدگر به خویش تحمل گمان نخواهم برد
اگر ز دامن یوسف کنند بالینمسری که وقف تو شد ز آستان نخواهم برد
به این ملال که من می روم بسوی چمنچه جای غنچه که برگ خزان نخواهم برد
«نظیری » این چه بلندی و تیز پروازیستز شوق ره به سوی آشیان نخواهم برد