گنج

شمارهٔ ۲۲۷

منم مرغ اسیری مضطرب از بیم جان خودنه ذوق دانه دارم نی امید آشیان خود
دل از امید وصل و بیم هجران کرده ام فارغنشسته گوشه‌ای وارسته از سود و زیان خود
ز قوت خویش یابم طعم زهر و شکرها گویمکزین نعمت تنم پرورده مغز استخوان خود
به باغ روزگار آن خودستا مرغ کهن سالمکه خود می سنجم و خود می سرایم داستان خود
به نزد محرم و بیگانه عیب خویش می گویمبه دشمن می دهم از سادگی تیر و کمان خود
درصد شکوه بر لب می گشاید یاد نومیدیکسی تا کی زند قفل خموشی بر دهان خود
«نظیری » صبر کن کاین بند از دل بگسلد روزیهنوز امیدوارم می‌کنم ضبط زبان خود