شمارهٔ ۲۱۸
شادی عشق تو هنگامه غم برهم زدشور حسنت نمکی بر جگر آدم زد
شب ز دیدار تو گردید به مهر آبستنجامه بر سنگ ز سور رخ تو ماتم زد
شهد لب های تو دکان طبیبان در بستدست در دامن تیغ نگهت مریم زد
کعبه آمد حجرالاسود خالت بوسیدغوطه در موجه چاه ذقنت زمزم زد
تا قضا خال بهشتی جمال تو بدیدشست آن خال که بر ناصیه آدم زد
به سخندانی تو طفل ندیدست کسیگره اعجاز لبت بر نفس مریم زد
عشق دوشاب دل آن روز که سودا می پختمایه مهر برین شیره جان ها کم زد
دوش می خواست قدم بر من افتاده نهدکند خاک من و بر دیده نامحرم زد
دولت از فیض دم صبح «نظیری » دریافتدر به غواص ندادند که بی جا دم زد