شمارهٔ ۱۹۱
با آنکه ز مهرش به دلم حور نگنجددر دیده او نقش من از دور نگنجد
پروانه به مهتاب کند نورفشانیکز عیش به خلوتگه او نور نگنجد
از گریه من عشرت او تلخ مسازیددر بزمگه خوش نمکان شور نگنجد
سلطان و گدا بر در میخانه خرابنددر حلقه ما شوکت فغفور نگنجد
ما را چه محل، لیک عزیزان نپسندندهر دل که درو ناله رنجور نگنجد
نومیدی و آنکه ز تو این تیرگی بختدر روز سیاه و شب دیجور نگنجد
ما و روش دیر که دریای خطا شوستدر شرع غلط گونه منصور نگنجد
از صد ره ویرانه پری جلوه کنان رفتزان روی که دیوانه به معمور نگنجد
گرمست نیی دم مزن از عشق «نظیری »کاین ذوق و هوس در سر مخمور نگنجد