گنج

شمارهٔ ۱۸۹

پیران که دقع قبض طباشیر برده‌اندآب رخ جوان به دم پیر برده‌اند
چون من هر آن کسان که نفس کرده‌اند سردنور سحر به نالهٔ شبگیر برده‌اند
سرگشته‌اند اگرچه به تحصیل تجربهپی تا فراز طارم تدبیر برده‌اند
از سالخوردگان نبود خوش فضول از آنکصحبت به ضیف خانه تقدیر برده‌اند
پیران ز روز تیره سیه‌کار می‌شوندبا آن که مو سفید سر از شیر برده‌اند
بی‌باکی و غرور جوانی نماند حیفپیران همه خجالت و تقصیر برده‌اند
شادی به شیب کز می و افیون بود چه حظ؟این قوم ره به عیش به تزویر برده‌اند
گر کج شود به ما دل نازک به آن سزدبار گران به قامت چون تیر برده‌اند
با موی همچو سبحه کافور نگروندآنان که دل به زلف چو زنجیر برده‌اند
یوسف فریب گرگ ممثل کجا خورد؟روبَهْ به صید کردن نخجیر برده‌اند
وحشی چو تو، شکار «نظیری» کجا شودشهباز را به دام مگس گیر برده‌اند