گنج

شمارهٔ ۱۳۴

دل که جمعست غم بی سر و سامانی نیستفکر جمعیت اگر نیست پریشانی نیست
بیضه در جنگل شهباز نهد طایر مندر فضایی که منم بال و پرافشانی نیست
گر کنم یاد ز بتخانه مرا عیب مکنهر که را حب وطن نیست مسلمانی نیست
لاابالی شو و دریاب فراخی نشاطچند در تنگی مشرب که فراوانی نیست
نیست لذت ز نظربای بزمی که در اوخنده زیر لب و گریه پنهانی نیست
ترک ادبار به تاج سر جم دوخته اندهیچ سر نیست کش این نیل به پیشانی نیست
بر در خلوت ما فر هما می بخشندهدهدی را که به سر تاج سلیمانی نیست
طبل درویشی ما بر در جاوید زدندبر لب بام بجز نوبت سلطانی نیست
صحبت آینه طبعان به دمی تیره شوددر چنین بزمگهی جای گرانجانی نیست
تو به معموره مصری و من مجنون رانبرد شوق بدان کوچه که ویرانی نیست
از فسون دانی چشمان سیاهی که توراستصد «نظیری » به نگه داشتن ارزانی نیست