گنج

شمارهٔ ۱۳۲

شب از فسانه ام ز جنون خانه پر شدستوز گریه ام دیار ز ویرانه پر شدست
زان طره کی شکایت آشفتگی رسدما را که زلف او چو کف شانه پر شدست
ترسم به لاله و سمن او زیان رسدطرف چمن ز سبزه بیگانه پر شدست
افکنده پرده از رخ ساقی نسیم صبحدیر و حرم ز نعره مستانه پر شدست
بازم به کعبه کیست نه شمع و نه آفتاببام و درم ز ذره و پروانه پر شدست
هرگز عطای ساقی ما را کرانه نیستاز تنگ ظرفی است که پیمانه پر شدست
تنگ است جای بر نفس امشب به خلوتمیک آشنا نیامده و خانه پر شدست
آن شاخ گل به چون تو «نظیری » نمی رسددارالشفای شهر ز دیوانه پر شدست