گنج

شمارهٔ ۱۱۹

ابری به نظر آمد و برقی ز میان جستصد فتنه به هر مرحله از خواب گران جست
انگیخت از آن ظلمت و پرتو تن و جانیوز پرده برون آمد و در خانه جان جست
آسوده ز آفات به هم ساخته بودیمناگاه خطایی شد و تیری ز کمان جست
نشنید کس از کس سخن مهر و محبتشوقی به ضمیر آمد و حرفی ز زبان جست
در مدعیان غلغله افتاد ازین رشکمنصف به میان آمد و منکر به کران جست
ربطست به او سر به سر اجزای جهان رازین سلسله حاصل که به جایی نتوان جست
زین بیش حکایت نتوان کرد «نظیری »افروخت ورق در کف و آتش ز بنان جست