گنج

شمارهٔ ۷ - این قصیده در وقت عزیمت مکه در احمدآباد گجرات در ایام فتح قلعه جونه در مدح نواب محمد عزیز اعظم خان کوکه وارد گردیده است

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رست۶۰ بیت
مژده در مژده فتح است و ظفر در ظفرستهر طرف مژده رساننده فتحی دگرست
فوج در فوج کند نصرت حق استعجالخلق را لشگر آمین و دعا در سفرست
همچو شاخ گل خوشبو که گل افشان گرددهر طرف نامه‌رسان پیک مرصع‌کمر است
عقد صد درج فرو ریخته کاین مکتوب استمشک صد نافه فرو بیخته کاین ها خبرست
گفتم این واقعه یوسف مصر است مگر؟گفت: نی صاحب این قصه عزیزی دگرست
خان اعظم که به احسان و شجاعت امروزکعبه زو توشه‌ده و بتکده تاراج‌گر است
گر کرم خاص جوانی‌ست تمامی کرم استور هنر نشئهٔ مردی‌ست تمامی هنرست
این گشاد از نظر همّت او شد ورنهحرب کردن به دد و دیو نه حد بشرست
کارجویان که درین معرکه سبقت جستندپا کشیدند کزین قوم خلاصی ظفر است
قفل از مخزن صندوق جواهر برداشتآنچنان سیم و گهر ریخت که گویی حجرست
همچو خورشید به عرض سپه آمد بیرونمحشری دید که در هر طرفش صد حشرست
از سران شکل هوا گلبن زرین شاخستوز یلان روی زمین مزرع فولاد برست
بجهد کوه که از کوس و نفیرش بالستبر پرد دشت که از بیلک و پیکانش برست
روی گردون ز دم خنجرشان پر برقستپشت ماهی ز سم مرکبشان پر قمرست
در فلک ولوله انداخت که کوچ سپه استدر زمین زلزله افکند که عزم سفرست
داده فرمان به مهابت که صف آرایی کنخون که بی حکم تو در پوست بجنبد هدرست
کرد تعیین عزیمت که به جاسوسی باشگر خلافی کند اندیشه سرش در خطرست
دست بر بخت همی سود که هنگام نواستدل به اقبال همی داد که روز هنرست
چون نمود از سر میدان علم منصورشتن ز جان خصم تهی کرد که جای حذرست
مرگ را در نظر مدعیان جولان دادفر هیجانش که بر دیده بد پرده درست
ظلمت از پیش همی جست که اینک آمدآفتابی که چو صبحش دو خلف بر اثرست
ظلم از پای درافتاد که نتوان جستنآسمانیست که همراه قضا و قدرست
قلب لشگر نه، یکی کوه قوی بنیادستفوج دشمن نه، یکی قلزم زیر و زبرست
رشگ بر حمله با نصرت انور داردصفدر روز که برهم زن خیل سحرست
ملک را خوش خلفی دایه دولت پروردجان فدای پدری باد که اینش پسرست
مدعی بی سببی دست ملامت نبریدحرز یوسف دم شمشیر دعای پدرست
پسر از پیش و پدر بر اثر او تازانبر سمندی که یکی در نظرش بحر و برست
هر کجا حمله او تاج سران پامالستهر کجا شیهه او فرق یلان پی سپرست
تک او از اثر حیله خصم آگاهستعزم او را ز ته کار مخالف خبرست
راکبش را نرسد چشم که از بس تندیبه نگاهی ز نظر غایب و اندر نظرست
لشکر خصم محیطی شده از موج سناناو نهنگی که بر آن موج محیطش گذرست
از قتال آب به سرچشمه تیغش خونستوز عرق عکس در آیینه خفتانش ترست
حبس تن را ز دم خنجر او مفتاحستمرغ جان را ز پی ناوک او بال و پرست
کفر را تا به زه قبضه کمان در دفع استشرک را تا بن دسته سنان در بصرست
روبه ار سیر کند بر اثر لشکر اوبازیش با جگر و زهره شیران نرست
تا سر طره دستار قضا پرخونستتا بن ناخن چنگال اجل در جگرست
غوطه در خون زده صد بار زمین می جستیگر بدیدی که ره از چنبر چرخش بدرست
از سراسیمگی خواستن راه گریزنطفه از پشت دوان جانب ناف پدرست
همچو روبه که به سوراخ گریزان گرددمرگ را خصم سوی خانه خود راهبرست
پردلان حمله کنان تیغ زنان می رفتندتا رسیدند به جایی که عدو را مقرست
ملک چون حق ملک گشت به هم رزمان گفتقسم من بت شکنی مزد شما سیم زرست
تا بت و بتکده از شوق عنان وانکشیدبت نگه کرد که تا چرخ دوم نور و فرست
بی خود از جای درافتاد همانا پنداشتکه علی بر کتف خواجه خیرالبشرست
آن که دیروز به زنار میان می بستیاز پی طاعتش امروز به هر مو کمرست
آتش از نعل سم اسب کسی جسته نشدجست دعوی گر پیکار کز آتش شررست
جام بشکسته و دولت ز مظفر گشتههر کجا می نگرد تیغ بلا را سپرست
می رمد از رمه و دام که این شهر و ده استمی جهد از دره و کوه که این بام و درست
گر صدایی شنود بر جگرش شمشیرستور نسیمی گذرد در نظرش نیشترست
خاتم از دست کند دور که این درد دلستافسر از فرق نهد زیر کزین رنج سرست
چاره داند که گریزست و نداند چه کندکه چو سیماب ره از هر طرفش بر خطرست
چه کند خصم که سر بر خط فرمان ننهدنقطه را از خط پرگار کجا ره بدرست؟
فتح باب ظفر آن بار شد از مدحت مناین ثنا نیز کلید در فتحی دگرست
پرورش یافته دولت این سلسله امطبع موزون مرا فتح و ظفر برگ و برست
میوه نطقم ازین باد و هوا رنگین استشجر طبعم ازین آب و زمین بارورست
نصرت از گفته من جوی که فرخ فالستثمر از خاطر من چین که مبارک ثمرست
پرتو روزبهی از سخنم تابانستوین که ممدوح منست از همه بهروزترست
ای کریمی که کسی روبزیان از تو نتافتتوشه غارت زده راه تو رو در سفرست
اشگ سیمین مرا مهر روایی برنهکه نثار در بیت الله و روی حجرست
تا یکی را به جهان برگو یکی را مرگستتا یکی را ز فلک نفع و یکی را ضررست
پرتو دولت تو روزبه روز افزون بادکه بر احباب بهشتست و بر اعدا سقرست