گنج

شمارهٔ ۴۶ - ایضا در تعریف راوتی خاتم بندی بوالمنصور جهانگیر پادشاه گفته شده

بهشت شاه نشین بین که دل نشین بینیبدایع رقم صورت آفرین بینی
هزار مانی بر چوب بسته یابی دستکه رشگ صنعت چینی و نقش چین بینی
درو نجوم مصور به نقش پیرایینظیر کارگه چرخ هفتمین بینی
زند چو سقف فلک بر هواش گوهر موجز بس که در صدفش گوهر ثمین بینی
شدست عالمی از عاج و آبنوس بناکه چون به صنعتش از چشم خرده بین بینی
ستاره دوخته بر سقف آسمان یابیبنفشه ریخته بر سطح یاسمین بینی
مثل به انجم و چرخش زدن به آن ماندکه موج کوثر چون موج بارگین بینی
صدف چسان ز درون اینقدر فکنده بروناگر نه مایه دریا درو دفین بینی
نه از صنایع خلقت اگر نگارینشز حرف و نقطه سیمین و عنبرین بینی
به دقت نکتش طوطیان گویا رافرو شده سر منقار دانه چین بینی
مگر که خط نگارین و روی معشوق استکه خوش نما پر مورش بر انگبین بینی
بگو که پرده ز تصویر او براندازندکه عاشقی ایاز و سبکتکین بینی
هزار خسرو شیرین نشسته از هر سواسیر سلسله زلف عنبرین بینی
اگر به چشم بصارت درو نگاه کنیدلی پر از سر مژگان حور عین بینی
ملک به سجده گهش پا به ترس می بنهدز بس که بر سر هم ریخته جبین بینی
بر او گر از دم روح الامین نشیند گردبه دست مریم جاروب از آستین بینی
ور اطلس فلکش از بساط برچینندز شهپر ملکش فرش بر زمین بینی
ز لوحه های کلیمش اگر نساخته اندمبطنش ز چه چون مصحف مبین بینی
وگر تضمن معنی نکرده تصویرشچرا مبطنش از نام چون نگین بینی؟
ز جنت آمده است این وثاق تو گوییوگر نه خانه دنیا ز آب و طین بینی
نه بر نواحی او رهگذار غم یابینه بر حواشی او خاطر حزین بینی
به هر کجا گذری عیش در خفا یابیبه هر طرف گری ذوق در کمین بینی
مگر سکینه موسی است نو پدید شدهکه با سعادت و فیروزیش قرین بینی
به خوابگه زنیش پاسبان شه یابیبه رزمگه بریش کار ساز دین بینی
مگو ز عرش سلیمان مرکبش کو راگهی فراز هواگاه بر زمین بینی
فراز فیل صلب پوش اساس شاه نگرکه عرش سیمین بر کوه آهنین بینی
ز عرش و فیل شه هندگونه مسند جمکه زیر قایمه اش دیو در کمین بینی
به این نشاطگه عاج و آبنوس نگرکه دست مایه احسنت و آفرین بینی
بود سپهر دگر کش لیالی و ایامچو رومی و حبشی داغ بر جبین بینی
فروغ شمسه او شعله در زند به افقگر از سپهر دل شام او غمین بینی
کسی تواند ابداع این چنین کردنکه بر خزانه بحر و برش امین بینی
مگر نمونه ای از فکرت شهنشاهستکه هرچه بینی پا تا سرش گزین بینی
بلی ولایت عالم به زیب و فر گردددمی مقیدش از فکر خرده بین بینی
همه اساس به دیدار شاه زیبنده استچو نازنین نگری جمله نازنین بینی
جمال حور و می خلد در نظر باشدچو او به بزم درآید نه آن نه این بینی
نه از بشاشت او فکر درد و غم دانینه از نزاهت او رنگ کبر و کین بینی
جمال شاه جهانگیر و زیب این محفلصفای رضوان در جنت برین بینی
شهی که از پی نقل اساسه منزلهیون نه فلکش داغ بر سرین بینی
سخی دلی که بروز صلای مجلس اوسحاب را عرق از شرم بر جبین بینی
مگو که عرش برین عکس بر زمان انداختکه سایه ملک العرش بر زمین بینی
ز عدل او همه اموات ذی حیات شدندبه خاک بین که بر او روح را امین بینی
مدبری که اولوالامری و خلافت رابه شأن دولت او آیت مبین بینی
کسی که مجلس کیخسروی بیارایدصدش چو رستم زال آستان نشین بینی
چو رای خلوت صاحب قرانیش افتدندیم حاجب از تغرل و تکین بینی
جهان ستانی شاها به نام تو ختم استچنان که خاتم زر کامل از نگین بینی
به یاد بزم تو سودایی تنک فکریستفلک که مغز سرش خشک از طنین بینی
نظیریم که به کفر و به دین میسر نیستکه ساحری چو من اعجازآفرین بینی
اگر به مدحت و فرقت رضا شدم بپذیرکه گر ببینیم از درد پا انین بینی
مرا به خلعت صورت سزد که بنوازیچنین که در رحم دولتم جنین بینی
همیشه تا که سپهر منقش ایوان رابه دیده بانی این ممکن حصین بینی
درو به عیش بمان در لیالی و ایامکه در سنینش مه و مهر در سنین بینی
تو را نشیمن عشرت به رفعتی باداکه پایه نهم چرخش اولین بینی