شمارهٔ ۴۵ - این قصیده بعد از قصیده سابق در راه مکه مشرفه در وصف همان مقام علیه متبرکه و نعت حضرت رسالت پناه محمد صلی الله علیه و آله و سلم مذیل به مدح عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده
برنیامد یک عزیز از مصر مردم پروریپیر شد در چاه صد یوسف ز قحط مشتری
طبع ها مشغول خست پروری گردیده اندبرنمی تابد تمنا را کرم از لاغری
بخت مادرکش تیمم در غریبی کرده استکرده گردون دایگی آیین دوران مادری
دایه گردون تنک شیرست گوید خاک خورمادر گیتی گران خوابست گوید خون گری
بی وفایی دارد ای در خدمت من حق شناسجان سپاری در حقوق نعمت او کافری
چرخ را حاجت روا نامست و ما خون می خوریمفتح بر نام سپهدارست و جنگ از لشگری
حق خدمت نان درین دولت ندارد ورنه منبا سحر دعوی سبقت کرده ام در چاکری
گر حق بال و پر پروانه را بشناختیشمع را بر فرق خاکستر نکردی افسری
در لگدکوب شب و روزم نمی دانم ز منعاقبت سازند نقش ایزدی یا آزری
بعدها کز نعمت و نازم به تشویر و عناعقل کج رو رهزنی فرمود و طالع ره بری
مهر از من تاب می برد از چه؟ از خوش زینتیچرخ بر من رشگ می برد از چه از پر زیوری
موج طوفان جستمی تا لطمه بر دریا زندکاب عمان زورقم را دیر می برد از پری
دست تاراج جهان از رنگ و بوی خویشتنآنچنانم شست کز من برد داغ گازری
تحفه می باید به درگاه سلیمان بردنمناتوان مورم که بر یک جو ندارم قادری
قصه خونبار خود گفتم به هرجا نظم و نثرنی ز داور داوری دیدم نه از کس یاوری
خاک پایت تر شود از پاره دل گر هنوزلخت خونم از سر مژگان به ناخن بستری
گوش بر افسانه من تا کجا خواهد نهادآن که نی اعجاز می گیرد درو نی ساحری
باطل السحری که بر بازوی استغنای اوستبی اثر سازد هزاران معجز پیغمبری
نطق این گوساله ها بستست اگر بهر سخنخاک پای جبرییل آورده ام چون سامری
دور رفت و مادر ایام فرزندی نزادنی چو خنثا مادگی آید ز گردون نه نری
جود را آزادمردی باید و یک مرد نیستکش هزار ابلیس با باطن ندارد شوهری
پرده ستاری ار یکسو رود در دیده هابر سر مردان کند دستار مردان معجری
ناخدا گو هرچه اسبابست در دریا فکنکشتی ما را به ساحل می برد بی لنگری
بر خط تسلیم گردن نه که چون راضی شویکی کند در دست ابراهیم خنجر خنجری
بویی از خون شهیدان برد ما غم خورده استهمتی یاران دگر زین سر نمی آید سری
شربت دیدار می نوشد شهید تیغ دوستسوی آب خضر می بینند اینجا سرسری
تحفه است آیینه پررنگ ما کانجا که اوستدر دل هر ذره خورشیدی کند روشنگری
نقشی از پای دلیل کعبه می بودست و بسنی خضر بودست و نی آیینه اسکندری
گر سر وادی ما داری ز سر افسر بنهکاندرین ره پادشاهی می کند بی افسری
سربزرگی های گردون را به من دیدی چه کرد؟چون بدان حضرت رسی قدر مرا هم بنگری
افسر از خاک دری سازم که در اول قدممی برد از سر خیال سجده اش مستکبری
ذره افتاده را کی بی نوا خواهد گذاشتآن که خاکش کرده خورشید نجف را خاوری
قبة الاسلام دنیا مکة الله الحرامآن که چرخ مغفرت را کرده راهش محوری
از نقاب آب و گل گر کعبه بیرون آمدیهمچو ایمان در رهش لبیک گفتی کافری
خطبه اش را جز رسول الله نمی زیبد خطیبخطه ای را کاندرو معراج کردی منبری
گرنه باز آرد ز هر سودا دلت را نقش اوبت تراشد بر سر سجاده ات صد آزری
بارها بر صورت اعرابیان روح القدسکرده گمراهان راه حضرتش را رهبری
مسجد و بتخانه را از هم کسی نشناختیدر میان کفر و دین گر او نکردی داوری
بر در وحدت سرای او ز دهشت بارهامصطفی نعلین گم کردست و جم انگشتری
آتش دوزخ که در هفتاد آبش شسته اندیک ره ار خوردی به زمزم غوطه کردی کوثری
بر بساط مصطفی رفتن به پا عصیان بودتانجف از کعبه خواهم کرد جبهت گستری
ای نجف جذبی که بسیار آرزومند توامای مدینه شفقتی بی تو ندارم صابری
یک کس از کفر و ضلالت ره نیاوردی برونگر چراغ شرع پیغمبر نکردی رهبری
از چه شد شق القمر؟ دانی ز شوق روی اوسینه را مه چاک زد در وقت پیراهن دری
گرنه از شرق ازل خورشید او کردی طلوعبرنکردی سر ز آب این گنبد نیلوفری
گرد نعلین سفر جایی که او افشانده استناید از بال و پر روح الامین بال و پری
زان نبودش سایه کش چون سایه افتادی بپافرق را کی بر قدم دیگر رسیدی سروری
بر پی او رو که آن جایی که جولانگاه اوستقهقهه بر طور سینا می زند کبک دری
از بساط سدره هم صد بار بالاتر گذشترفته تا جایی که آن جا محو کرده برتری
ای محیط عفو را مهر تو پرگار آمدهکلیات مغفرت را کرده لطفت مسطری
حق به دست التفات خود نوالت ساختهتو شقفت زله کرده بهر امت پروری
از شراب ساغر حسن تو در کیفیت استآن که هم خود بادگی کردست هم خود ساغری
هرچه در دنیاست غیر از من که بیرون مانده امدر برون نگذاشت راه شرعت از پهناوری
عاجزم، از چنگ این هند جگرخوارم برآریا رسول الله مسلمانی ز کافر می خری
گرچه دستم از رخ آیینه بی جوهرترستدیده ای دارم به سودایت چو دست جوهری
موسم حج است و زاد ره به غارت داده امبر سر ره کرده بی زنجیر بندم مضطری
مهدی پر ضبط حیدر صولتی بیرون فرستکعبه را ره می زنند این کافران خیبری
حدت الماس طبع نقد بیرم خان کجاست؟کعبه را مفتاح باید ذولافقار حیدری
خان خانان چار رکن آرای دین عبدالرحیمآن که کرده جد و بابش مصطفی را بوذری
آن که گر بر کعبه درویش در شب بگذارداز شکوه او شود روشن چراغ مهتری
کز لک خور بر فسان خاطرش گر بگذردحک کند از صفحه ایام خال عنبری
تخت را معشوق شیرین، ملک را داماد نواز سلیمان دیو گیرد بهر او انگشتری
مرده صد ساله را از انتفاع لفظ اودر زند گفت و شنو در جنس گنگی و کری
پایه بر معراج بهر وحی می باید نهادرتبه او برترست از کار شعر و شاعری
لابه او کی شود شایسته احسان اوپیش آن لب جان به تحسین می فرستد سامری
ای به جایی در نکوکاری بساط آراستهکز تو دولت می کند هر روز کسب برتری
اهل دنیا لقمه خوار مطبخ جود تواندشاید ز دنیای ناکس را به چیزی نشمری
صاحبا! بد از خلافت دیده ام نی از فلکتخم نافرمانی آرد میوه بداختری
در طلسم بیدرم دارد فراق درگهتدر بیابان خاک بر سر می کنم از بی دری
رو به هر کاری که آرم کوه غم پیشم نهدطالعی دارم به سد کارها اسکندری
بر رخ کارم نپوشد پرده شفقت فلکتا به عبرت بر خرابی هاش نیکو بنگری
گر بگیری دستم از جا می توانم خاستنآن چنان نفتاده ام کز بیم بر من نگذری
خنده صبحم بر آتش شکری خواهد نهادشب سرشکم اخگری کر دست و چشمم مجمری
مشرق خاطر ز صبح خاورم روشنترستپس چرا بر من نتابد آفتاب خاوری؟
حسن ادراکت «نظیری » را فسون پرداز کردگم شود در شورش سودای او حرف پری
چشم معنی فهم می باید رموز حسن راورنه یوسف در همه بازار دارد مشتری
جز بساط تو که گوهر را بصیر ناقدستدر همه جا مشتری جهل است و حیرت گوهری
میوه بر وی می فشانم تا نگویی رفته استهمچو گل از بی وفایی همچو سرو از بی بری
تنگ شکر می دهم کشور به کشور چاشنیآخر ای سودای شیرین در کدامین کشوری؟
تا جهانگیری و دولت مایه شادی بودتا دعاگویی و خدمت دستگاه چاکری
هر کجا هستم ز جان و دل دعاگوی توامهر کجا باشی ز عمر و جاه و دولت برخوری