گنج

شمارهٔ ۴۴ - یک قصیده

زنند باغ و بهارم صلای ویرانیگلم ز شاخ فرو ریزد از پریشانی
نه رنگ و بوی به جا مانده نی بر و برگمچو نخل بادیه افتاده ام به عریانی
سموم وادی غم دیده پای تا فرقمز هم بریزم اگر ناگهم بجنبانی
جدا ازان شکن طره ام سرانگشتتگزند خورده دندان صد پشیمانی
خجل ز مردن خویشم گمان نبود الحقکه بی رخ تو چنین جان دهم به آسانی
همه شکست دلم همچو کار زندان بانتمام شکوه حالم چو شغل زندانی
کمان خسته دلی بی تهورست ار نهبه تیر آه کند لخت سینه پیکانی
اگر دلی به کف آری زیان نخواهی کردبه این قدر که عنان زین روش بگردانی
شکست ما چه مصافست ما ضعیفانیمکه مور در صف ما می کند سلیمانی
اگر مطالعه چهره ام کنی نظریقصورهای ضمیرم همه فروخوانی
ز کعبه آیم و بت های آزری در جیبهزار بتکده را در خورم به رهبانی
گریزگاه جنونست ورنه هر روزمهزار کفر برون آرد از مسلمانی
نگاهدار حجابست ورنه از نگهیوصال تا ابد اندازدم به حیرانی
امید نیست درین قحط مردمی که کسیز گرگ یوسف ما را خرد به ارزانی
هوای دوست پر و بال می دهد ورنهبه رستخیز نمی جنبم از گران جانی
ز حلق کشته ام آلوده تر به خون چشمیستبه درگه تو فرستاده اند قربانی
منش ز بادیه آورده ام به شهر که گفت؟که عشق همره مجنون نشد بیابانی
ز منکران محبت به خود پناهم دهکه نوح زورق ازین ورطه کرد طوفانی
ز گلبنی قفسم را اگر بیاویزیکنند بر سر من بلبلان گل افشانی
ز هم شناخته ام چاک جیب و دامان راگذشت آن که گریبان کند گریبانی
ز شوق آن که زمین بوس خدمت تو کنمز فرق تا قدمم همچو سایه پیشانی
حذر کن ای غم ایام رهزنی تا کی؟به خدمت که روانم مگر نمی دانی؟
روم که حلقه فتراک دلبری بوسمکه دل چو گوی رباید به زلف چوگانی
کجایی ای غم هجر تو مونس جانمخیال وصل تو از شاهدان پنهانی
عزیمت در عبدالرحیم خان دارمفلک نگردد اگر زین رهم بگردانی
هوای ابر کفش نیست در سرت که کنیکلاه پادشهی را کلاه بارانی
قبای شاهی ازان دیر می کند در برکه چست یافته تشریف خان خانانی
به همت تو فنا در فناست ره نبردکه در بقای تو افزود هرچه شد فانی
ملال بحر و بر از خاطرم گهی برودکه جام و شیشه بچینی و گل برافشانی
ز تلخ و شور چه زمزمم بشویی لببه چاه غبغب ساقی و راح ریحانی
به دوستکامی رنگین لطیفه ای گوییبه دلربایی شیرین بدیهه ایی خوانی
زلال لطف زنی آنقدر به جوش دلمکه برنهم سر افسانه های طولانی
کنم نشاط به پیمانه میان دوریخورم شراب به اندازه پشیمانی
میی دهی که به طوفان شیشه غرق شودگر از حباب نسازد کلاه بارانی
میی که بر سر تاج قباد رشگ کندبه دانه عنبش گوهر بدخشانی
به دیده لای خمش توتیای پروردهگل سبوی وی از سرمه صفاهانی
میی که دیو ازو قطره ای اگر بخوردپری ز شیشه برون آرد از پری خانی
میی که یابد اگر جم ز جنس او جامیبه رونما دهدش خاتم سلمانی
نه آن میی که دل عاجران کباب کندمیی که مرغ بهشتش کنند بریانی
عفی الله از سخن هزل و لابه های مزاحهزار توبه ازین هرزهای لامانی
هزار حوری و قدسی مدام می نوشندبه پرده های ضمیرم شراب روحانی
کجا شوم من از ام الخبائث آبستنکه حاملم همه از بکرهای وحدانی
رخم ز قبله ایمان به مرگ تافته باداگر ز کعبه به حد می کنم هجارانی
به جام جم نکند میل هر که نوشیدهشراب معرفت بزم خان خانانی
نگاه کن که به سویش چگونه می بینندبه صد امید شهنشاهی و جهانبانی
به قصد دشمن او تیغ کوه را هر سالزمین دوباره کند صیقلی و سوهانی
هنوز کوه نجنبیده چرخ ساخته کاربه تیغ برق نهادش ز فرط برانی
ازین سبب شده اکنون بر جبان و شجاعسپهر شهره به جلدی زمین به کسلانی
هم از حراست عدل ویست اگر برخیمصون ز فتنه دهرند انسی و جانی
فلک که ثبت مه و مهر در بغل داردبه مهر او نرسانیده خط ترخانی
طفیلیان سر خوانش میزبان گردندز خلق و مکرمتش در سرای مهمانی
زهی ز صبح کریمان گشاده ابروترندیده چهره خشم تو چین پیشانی
گرفته ساغر دولت به دست می بینمز آسمان نهم برگذشته میزانی
به صد تلاش ابد می کشد ز دنبالتنمی شود که جمال از ازل بگردانی
مگر که گه گه یک پایه زیرتر آییکه عرش زیر سریرت نهاده پیشانی
به دست مهر و عتابت زمانه داده زمامکه کرده گاه عصایی و گاه ثعبانی
ز صبحدم فلک کینه جو ستاده به پابه این خیال که تو در کجاش بنشانی
به عرش نالد ز اندیشه کمندت شخصمعلقش به زمین آورد ز بی جانی
ز شوق پایه تو قطره در رود به رحمرسد ز طبع جمادی به نفس انسانی
ز بس که سیر و تردد کند بدل سازدبه فطرت ملکوتی مزاج حیوانی
چه سعی ها که نماید ولی به تو نرسدکه چون مقام تو بیند ز خود شود فانی
تو خود نظیر خودی لا اله الا اللههمان یکی است که خود اولست و خود ثانی
کس از مکارم اخلاق نامه ای ننوشتکه نام نیک تو بروی نکرد عنوانی
چو نیک بینم ازان سده حلقه در گوشستکجا که بخت برآرد سر از پریشانی
کسی از تو هیچ نخواهد تو در دل مردمبه دست خویش نهال امید بنشانی
هزار دفتر حاجت ز بر توانی خواندبه حرف معذرتی چون رسی فرومانی
بروز جودت اگر قطرگی کند دریاگه کفایت تو قطره کرده عمانی
ز کلبه ای که نفاق تو خاست می آیدچو ماه منخسفش روزهای ظلمانی
به کشوری که وفاقت رسید می گذردشبش چو آینه بی لباس نورانی
چو باده از پی صافی سینه ها جوییز شوق نشئه در آغوش خم بیالانی
به پاسبانی درگاه تو چه زود رسیدپریر بود که کیوان گذاشت کیوانی
سپهر کار رباینده است امید استکه از نتیجه خدمت رسد به دربانی!
نسیم پیرهنی می کنم هوس گرچهعذار یوسف ما به بود به عریانی
درین قصیده به گستاخی ارچه عرفی گفتبه داغ رشگ پس از مرگ سوخت خاقانی
کنون به گور چنان او ز رشگ من سوزدکه در تنور تو آن گوسفند بریانی
دگر که گفت مبادا ز راوی شعرمدرین قصیده به روز کمال بنشانی
تو را که فضل به حدی بود که در بزمتطیور وقت ترنم کنند سحبانی
کمال جهل و بلاهت بود که طعنه زندبه نقص مایه کج فهمی و غلط خوانی
دگر نبود ز شرط ادب درآوردنبه سلک مدح تو مدح حکیم گیلانی
چو نقش زشت به دیوار عذر می گویدازین تعرض من با وجود بی جانی
کجاست گیوه گیوی و تاج افریدونکجاست کاسه شیبول و راح ریحانی
گر او به فضل فلاطونست برکشیده تستبود به قرب کیان اعتبار یونانی
اگرچه سایه به رفعت زمین فرو گیردولی نهد به پی آفتاب پیشانی
وگرچه ابر درافشان شود کسی نکندکلاه پادشهی را کلاه بارانی
گرفتم آن که ز فضل و هنر مجسم بودکجا به رتبت روحانیست جسمانی؟
اگرچه کشور چین پر ز نقش مانی بودخراب گشت نه صورت به جاست نی مانی
به طرز وی دو سه بیت دگر ادا سازمکه بهر دعوی او قاطعست برهانی
زهی به رای روان بخش شمع لاهوتیبه علم در دل هر قطره کرد عمانی
به چشم عقل هیولای جوهر اولبه ذوق روح تمنای نشئه ثانی
ز صبح اول عالم به نور فطرت تودبیر لوح قضا می کند قلمرانی
به باغ کون همه روز و شب روان باشدزلال فیض تو از چار جوی ارکانی
گهر ز صلب فلک زان به بطن خاک آیدکه نیز زاده اویند بحری و کانی
کراست زهره که گوید فلان ببخش و مبخشز تست هرچه به هر شخص داری ارزانی
جهان برات به مهر مسلمی می دادبگفتم این چه کم انصافیست و نادانی
تو طبل همچو گدا در ته گلیم زنیوگرنه بر لب بامست کوس سلطانی
تو را قاف به قاف فلک گرفته کرمهمین به خوان مه و خورشید می کند نانی
به این نوال و کرم با وجود می یابدیکی ازان دو به هر چند روز نقصانی
گهی تبه شود این از هبوط تیره دلیگیه سیه شود آن ز احتراق رخشانی
چو آن فرو بری این را برآوری از جیبچو این برآوری آن را چراغ می رانی
تو را هم این لب نان زله عنایت اوستنمی شود که به گل آفتاب پوشانی
تو راست در دم هر صبح بذل یک مهریوراست در دم هر بذل مهر صدگانی
چو دید صدق حدیثم به لفظ گیلی گفتبه آفتاب سخن دارد این خراسانی
ز صدق من به فراز درخت بنشستمز کذب او به سر شاخ گاو پالانی
جهان ستان ملکا! شه نشان خداوندابه مدحت تو خجل طوطی از زبان دانی
سرود هجر «نظیری » شنو که دلسوزستحکایت قفس از قمری گلستانی
بجو چراغ و کمر باز کن که قصه مندراز و تیره ترست از شب زمستانی
تویی که گشتم و بر تو نیافتم بدلیمنم که رفتم و بر من نداشتی ثانی
هزار رنگ گهر ریختم کسی نشناختکه جنس من یمنی بود یا بدخشانی
تو در برابر چشمم به صورتی هر دممن و سرود غم و گریه های پنهانی
ز بس گره شده در دل اگر سخن طلبیبریزم از مژه یاقوت های رمانی
چو فتح نامه تو جمله شادیم ز چه رومرا چو مرتبه دوستان نمی خوانی
به ناتوانی بستر ز بال مرغ کنماگر ز گوشه بام خودت نپرانی
امید بار درت بسته عقل می گویدکه خوش چه کام دل خود به هرزه می رانی
عتاب و ناز به بیزاریت فروخته اندبه رغبت ار بخرندت به خویش تاوانی
اگر به کعبه ز دیرت کرشمه ای نبردزیان کنی بت و زنار در مسلمانی
وگر به میکده در کار عشوه ای نکندخمار بخشدت این نشئه های انسانی
سفر معطل وقتست صبر کن چندانکه جذبه ای رسد از جذبه های رحمانی
ببین که در برش از مهر می کشد خورشیدازان که ذره نکردست بال افشانی
کنون به نزد تو این ماجرا فرستادمکه از توهم عقلم به لطف برهانی
چگونه اند وفا و کرم امیدم هستبه یک دو حرف سر خامه ای بجنبانی
بهای وقت در آن کوی چیست؟ می خواهمنمونه ای بخری قیمتی بفهمانی
به لطف بخششم از رنج روزگار بخرکه آنچه جود تو باشد به آنم ارزانی
سخن چو می رود از حد برون چرا نرود؟به صرف کار دعاگویی و ثناخوانی
کلید عیش به دست تو باد تا باشدسحر به غنچه گشایی صبا به رضوانی
ظفر به نام تو دایم هزاردستان بادبه یاد خصم تو پروانه شبستانی