گنج

شمارهٔ ۴۱ - یک قصیده

ای جلالت خلوت از اغیار تنها ساختهحکمت تو از کرم دی کار فردا ساخته
پرده از روی صفات ذات خود برداشتهآنچه پنهان بود در علم آشکارا ساخته
عقل کل بگشوده بر خورشید ذاتت روزنیوز فروغش دیده هر ذره بینا ساخته
شحنه عشقت نشسته بر سر بازار کوندرسگاه عقل را دکان سودا ساخته
در بدایت عشق را از شور حسن انگیختهوز ریاح انس انسان روح پیدا ساخته
عشق صورت کن سروده در طربگاه شهودروح راه رقص بر آهنگ آوا ساخته
رقص خود از عشق دیده صوت عشق از شور حسنپس خزیده از سماع و قطع غوغا ساخته
اندرین ره آن که منزل دیده و واصل شدهتا نهایت رفته و مقطع ز مبدا ساخته
عقل را بین کاندرین صحرای پرخوف و خطرصید گنجشگی نکرده رام عنقا ساخته
بحر ژرف و، ریسمان کوتاه و، غواص اعجمیوین قضا در قعر یم لؤلؤ لالا ساخته
راه بر شمشیر و شاهد در حصار آتشینعشق عاشق را به رفتن بی محابا ساخته
کس نبیند بدر رخسار تو الا در حجابگرچه دل افزون دریده پرده اخفا ساخته
در ازل یک در بیضا کرده پیدا از وجوددر بیضا آب کرده بحر خضرا ساخته
دم زده بحر و پدید آورده ابر قطره باربسته قطره بحر پر لولوی لالا ساخته
کرده چندین صورت از یک جوهر اصلی پدیدیک حقیقت این همه شکل آشکارا ساخته
آفریده کل عالم را ز جزو نقطه ایوی عجب کل جای در هر جزو اجزا ساخته
بی درون و بی برون بگرفت بیرون و درونماورای شیب و بالا شیب و بالا ساخته
نظم امکان و وجوب آورده افلاطون عشقعقل نشکافد که این معنی معما ساخته
آن که شیرین گوست بر کج مج زبانان گو مخندکاندرین پرده مگس آهنگ عنقا ساخته
داستان واجب و ممکن بجز یک حرف نیستبر زبان آورده چون الکن مثنا ساخته
کرده خود وصف کمال ذات خود در هر زبانذات خود را در حجاب خویش گویا ساخته
گاه عذرا بوده و در کار وامق کرده نازگاه وامق گشته و با داغ عذرا ساخته
از کنار پیر کنعان یوسف صدیق راخوار و سرگردان سودای زلیخا ساخته
هر که را آورده شور جذبه تو در سماعجبه و جلباب هستی پاره در پا ساخته
چون هوا تو در خفایا چون سراب اندر نموداز نمود ما وجود خود هویدا ساخته
ماییی ما در هوای خود نموده چون سراببی هوای خویش ما را برده بی ما ساخته
همچو آب زندگی پوشیده از ما روی ماچون سراب از آب تو با رنگ و سیما ساخته
از که جز ذات تو این ایثار می آید که اوخویش را پوشیده ما را آشکارا ساخته
شکر این شفقت که گوید کز دو عالم ذات توگرچه بر سر آمده جا در سویدا ساخته
طبع احیا داده اشیا را به اکسیر وجودحکمت ذرات عالم را مسیحا ساخته
گشته از دریای فضلت ابر رحمت قطره بارباطن هر ذره را از علم دریا ساخته
در نهاد ما عبودیت سرشته از الستنقش آب و خاک ما طوعا اطعنا ساخته
زاصل خلقت داده ما را علم بر هستی خویشاز ازل ما را به ذات خود شناسا ساخته
حکمتت از بهر احداث موالید ثلاثکرده سفلی امهات و علوی آبا ساخته
هر یکی زان راست طبعان را دوات و خامه ایداده از طبع و بنان مشغول انشا ساخته
خواسته بر جنس و نوع دفتر مجمل فصولفصل و ابواب کتاب کل مجزا ساخته
قصه بر خود خوانده و از خود نوشته تا ابدپاک از تکرار و سهو انشا و املا ساخته
بعد ازان انشا مرکب کرده با هم مفرداتشخص انسان انتخاب کل اسما ساخته
مشت خاکی را به تأثیر صفات خویشتناسم اعظم کرده و عین مسما ساخته
کنز اسرار الوهیت نموده هیکلینامش آدم کرده حرزش اصطفینا ساخته
تاج فخر علم الاسما نهاده بر سرشبر سریر اسجدوا از عزتش جا ساخته
بهر انس او که وحشت داشت از حور و ملکاز صراع پهلویش ترکیب حوا ساخته
خطبه حوا و آدم بهر آیین نکاحاز ثنای خویش و نعت احمد انشا ساخته
در شهادت گفته نام مصطفا با نام خویشعلت غایی آدم آشکارا ساخته
عشقبازی بین که بهر یک شجر دهقان صنعهشت خضرا آفریده هفت غبرا ساخته
گفته از حب حبیب خویش حرفی با عدمعالم آسوده را پر شور و غوغا ساخته
ای جمالت آب ما را نار حمرا ساختهخاک ما را برده و باد مسیحا ساخته
در تن ما می پرد جان در هوای وصل توبوی گل مرغ قفس را ناشکیبا ساخته
از پی اظهار قدرت طایران قدس راحکمتت آورده و محبوس دنیا ساخته
صنعت بازیچه ای چندست و ما را همچو طفلبهر دفع گریه مشغول تماشا ساخته
جادوی دنیا موالید مشعبد کرده جمعرشته صد تو پدید از تاریکتا ساخته
رشته ها را همچو تار سحر کرده پر گرههر دم از افسون یکی بسته یکی واساخته
عزت تو «عندنا باق » نوشته بر نگین«انفدو ما عندکم » نقش رخ ما ساخته
هشت ثابت در مقام خویشتن دایم هواجنبش چرخش صبا کردست نکبا ساخته
هرچه از بحر و بر هستی برون آورده سرخرج وجه «کل شیئی هالک الا» ساخته
کبریات از مغز چشم سالکان راه دیندر بیابان بهر زاغان خوان یغما ساخته
کلک استغنات هرجا خط بحرب الله زدهآیه «نصر من الله » کفر طغرا ساخته
هر کجا جباریت رخش جلال انگیختهچهره اسلام گم در گرد هیجا ساخته
عاشقانت سینه بر شمشیر کافر می زنندکز شهادت عشق تو اموات احیا ساخته
منکرانت تیغ بر فرق مجاهد می کشندکز خطاشان لات و هبلی دست بالا ساخته
امر و نهی تست آن کاقرار و انکاری به اومؤمن و عابد مطیع گبر خود را ساخته
زآهن یک کان به حکمت کبریای ذات توگاه سیف الله گه شمشیر ترسا ساخته
هشته از روی توجه رشته حبل المتینکفر برقع بافته ایمان مصلا ساخته
گر نخندم در میان گریه کافر نعمتیستداده غم وز یاد خود تریاق غم ها ساخته
ور نسازم آرزو کوتاه نافرمانی استعشق را معمار عقل کارفرما ساخته
شادی و اندوه تو بر جان کس کوتاه نیستهرکسی را جامه عشقت به بالا ساخته
راح روح آمیخته با دردی جسم و حاسآفریده عشق کان می را مصفا ساخته
دمبدم انفاس رحمانی دمیده بر جهانبلبل و گل را ازان گویا و بویا ساخته
وقت فکر از حسن اوصاف تو صید انداز عقلپر ز آهوی معانی دشت و صحرا ساخته
ماه نخشب کرده طالع از چه روشندلانیوسفان را بر سر آن چاه سقا ساخته
در خطا بگرفته دست ما به شفقت بارهاگرچه قادر بر خطا ما را به عمدا ساخته
داده وهم و حس و عقل وعشق چند اضداد رازاب و خاک و باد و آتش جلد و اعضا ساخته
کرده چون زیق قوا را در گل حکمت نهانپس به تکسیر هوا یک یک مجزا ساخته
از غش سفلی برآورده عیار پاک رابرده سوی علوی و اکسیرآسا ساخته
شسته زاب کوثر و تسنیم پاکش بارهاداخل اکسیر کل یعنی هیولا ساخته
عین جوهر کرده یک بار دگر اعراض رانور جزوی متصل با نور اعلا ساخته
نور اول عقل کل لوح مبینش کرده ناماصل اشیا ذات مولای مزکا ساخته
خواجه کونین و مقصود دو عالم مصطفیآن که حقش محرم عرش معلا ساخته
پای بر افلاک از همت نهاده رفرفشبر سر ره هیبتش جبریل را جا ساخته
زنده از «اوحی الی عبده » دل شب داشتهاز «ابیت عند ربی » نزل احیا ساخته
تاج تکریم «لعمرک » حق نهاده بر سرشخلعت تعظیم «لولاک »ش به بالا ساخته
رؤیت «خیرالهدی حق الیقین »ش کرده دلبر «صراط المستقیم »ش عقل دانا ساخته
در شهادت کرده حق نامش ردیف نام خویشپس به ذکر آن جدا مؤمن ز ترسا ساخته
فکر نعتش سوخته ما را به داغ مفلسیعقل ما را خشک مغز از دود سودا ساخته
گر به حق بستایمش شرکست الحاد و حلولور به وصف خلق از همتاش یکتا ساخته
پس همان گویم که در فرقان و انجیل و زبوربر زبان انبیا جبریل گویا ساخته
ای وجود از نور تو ذرات پیدا ساختهعقل کل را پرتو ذات تو بینا ساخته
نور تو فایض شده بر عقل طالع گشته روحنور تو وارد شده بر نقش دنیا ساخته
کوکب نور تو اشیا را شده اصل الاصولخلق نامش حب خضرا در بیضا ساخته
فیض این نورت به تسلیم ملایک کرده خاصفیض این نورت به جن و انس مولا ساخته
سید اولاد آدم جبرئیلت خوانده نام«رحمة للعالمین »ت حق تعالا ساخته
موج حکمت در دل از «عین الیقین »ت کرده جوشچشمه ز آلایش نموده پاک دریا ساخته
از کتاب «من لدن » علمت ادب آموختهدر دبیرستان «اوادنا»ت دانا ساخته
در حقیقت نکته ای از کلک فضلت بیش نیستهرچه را انسان مجلد یا مجزا ساخته
گفته در قانون طب حرفی به ترسای طبیبز اهل ایمان گشته و زنار را واساخته
زیور لفظ احادیث متین معیار اوحلقه در گوش ادیبان اطبا ساخته
از توجه کرده بیماران باطن را علاجدرد نادانی و دل سختی مداوا ساخته
خواب هرکس در جهان بر شکل بیداری اوستدیده حق بین تو رؤیت ز رؤیا ساخته
حسن ظاهر نزد باطن در دو دنیا کرده عرضخواب و مرگ آیینه صغرا و کبرا ساخته
خوانده بر تو صورت امروز را از لوح دیفضل حق کایینه امروز و فردا ساخته
در ره عرفان به رأفت عقل و حس وهم راخار خشگ شبهه بیرون از کف پا ساخته
دیده سدر المنتهای معرفت را برگ بروادی تحقیق را طی تا به اقصا ساخته
یافته از سابقان بزم عزت برتریمقعد صدق ملیک مقتدر جا ساخته
کرده بر کل مقامات صفات خود عروجبر در خلوتسرای ذات مأوا ساخته
در شهود آراسته باطن به آثار جمالاز غبار آیینه خاطر مصفا ساخته
حسن خلق از قرب خالق گشته سر تا پا تمامهرچه مظهر دیده از ظاهر هویدا ساخته
واله خلق جمیلت عاصی و ترسا شدهحسن رخسارت حکیم و شیخ شیدا ساخته
حلم تو در راه دین بار احد برداشتهوز تنومندی ننالیده به ایذا ساخته
بر ستم گر بازویت نگشاده تیر انتقامگوهر ثابت به جور سنگ خارا ساخته
قوم عاصی سنگ بر لب های معصومت زدهتو لب خونین به عذر قوم گویا ساخته
مجرمان را کرده از عفو و ترحم توبه کارکافران را مؤمن از رفق و مدارا ساخته
از فتوت کرده جرم دشمن غدار عفوگرچه عذر باطنی را دشمن امضا ساخته
تاخته اعرابی از حرص و حماقت بر سرتتو ز احسانت شتر پر بار خرما ساخته
هر خرابی کز مدینه تا به بحرین آمدهبهر تألیف دلی بی خواهش اعطا ساخته
هر کجا در عهده همت گرفته مشکلیبوده گر کار دو عالم بی تقاضا ساخته
نا نراند بر زبان الا به نفی غیر حقاز سخاوت آن هم استثنا بالا ساخته
حیدر صفدر که در رزمش قفا دشمن ندیددر صف از تو جسته استظهار و ملجا ساخته
از ثباتت بارها در رزم جمعیت شدهگرچه حرب خصمت از اصحاب تنها ساخته
آدم ار دیدی حیای تو کجا عاصی شدیشرم تو شرمنده شیطان را ز اغوا ساخته
این حیا در ظل ایمان پرده دار عزتستهر که را از پرده بیرون دیده رسوا ساخته
آن گه از ایمان حیا را در حمایت آمدهبا خدایش کارهای خاص پیدا ساخته
کامل ایمان تر نباشد از تو در عالم کسیکز حیا خود را ز چشم خویش اخفا ساخته
دیده ای بر مؤمن و کافر به چشم مرحمترحمت عالم الهی در دلت جا ساخته
در شب معراج برگشته ز ره هفتاد بارکار امت را به نزد حق تعالا ساخته
از کمال مهر و شفقت در محل احتضارامت امت گفته جان تسلیم مولا ساخته
ای تماشاگاه حق مرآت اشیا ساختهدر تواضع قدر حال خویش پیدا ساخته
حق حبیب الله از عزت تو را خواندست و تواز تواضع نام خود «عبدا شکورا» ساخته
روز رزم از جا نجنبیده ولی هنگام بزمکودکی دستت اگر بگرفته برپا ساخته
بر معاند ظن لاف «لا نبی بعدی » زده«ما انا الا بشر» نزل احبا ساخته
هیچگه ناطق نگشته از هوای نفس خویشبارها بهر صلاح دین به اعدا ساخته
حق به زیر سایبان عصمتت پرورده استدر دلت آداب زهد و عفت ابقا ساخته
در دل شب ها سرشگ دیده معصوم تواز زلل پاک انبیا را وز خطایا ساخته
عدل از تعدیل اخلاقست وین نسبت تو رابر خط وسطای حکمت حکم اجرا ساخته
دین تو از عدل میزان حق و باطل شدهشرع تو قانون خود کیش نصارا ساخته
جز از آثار عدالت نیست این کز اعتقادمتفق در کار دین شرع تو دل ها ساخته
از عدالت کرده در عیش صدیقان اهتمامحظ خود ایثار بر اصحاب و ابنا ساخته
نعمت کونین را پیشت ملایک کرده عرضبا همه زهدت بلابدی ز دنیا سوخته
جوع و سیری را به نوبت کرده زهدت اختیارگرچه حق پر از ذهب صحرای بطحا ساخته
کار عالم را کفایت کرده از یک ماجراورد خود در هر دعا «رزقا کفافا» ساخته
کرده در نان جوی امساک بهر قوت خویشگنج ها را صرف در ایثار و اعطا ساخته
با لزوم زهد آورده به جا حق جهادبی درم کار غزایا و سرایا ساخته
لؤلؤ منثور پاشیده ز رویت در وضونور بیضا هیئت تابان ز سیما ساخته
اتصال «لی مع الله » کرده حاصل در نماز«ما سوی الله » را ز استغراق افنا ساخته
از حضور قلب مستغرق به نور حق شدهوز خضوع جسم سر دل هویدا ساخته
از میان برداشته لطف حق استار حجابنعمت دنیا و عقبا را مهیا ساخته
شکر عشقت داده بر معراج «عندالله » عروجز استقامت جای در صحو از سکارا ساخته
ظاهرا بنموده اعضا در رکوع و در سجودباطنا غایب مصلی از مصلا ساخته
در نماز از بهر خرسندی امت کرده سهولیک سهوت غایب از ادنا به اعلا ساخته
جلوه حق دیده در آیات قرآنی دلتاز تجلی قرائت روشن اعضا ساخته
دیده از ترتیل و تدبیر زبان و دل اثرمو به مویت را خشوع قلب قرا ساخته
آیه «نون والقلم » را دیده از انوار خویشسر باطن را به لفظ ظاهر املا ساخته
گرچه رو در کعبه گل گشته ساجد ظاهراعرش دل را قبله سرا و ضرا ساخته
از حریم حرمتش جان را نموده محترموز صفای صفوتش دل را مصفا ساخته
در طریق عمره از لبیک خونین کرده غسلگاه احرام از دو عالم دل معرا ساخته
کرده قربانگاه اوصاف مبینت از مناسیرگاه اوج علوی از معلا ساخته
پر و بال راه بیچون کرده جوع و صوم راجسم را با روح هم پرواز بالا ساخته
صمت و سمر و جوع را بنهاده بر تقوی بناعشق و شوق قرب را از صوم مبنا ساخته
صوم بیداری فزوده از گرانی کرده کمصوم برده جسم سفلی روح والا ساخته
داده عزت مستحقان را به ارسال زکاتوز ذمایم مال داران را معرا ساخته
خمس و انواع عبادات و زکات فضل خویشبر جهان احکام و امر و نهی آنها ساخته
از رسالت بر رسولان کرده اعطای درودوز ولایت بر موالی نشر آلا ساخته
کعبه ای از چار اصل این فضایل کرده راستسقف آن از چار رکن شرع برپا ساخته
کرده اول رکن را از صدق صدیقی بناپس ز رکن عدل فاروقش توانا ساخته
حلم «ذوالنورین » داده رکن سیم را نظاموز شجاعت مرتضی بنیادش اعلا ساخته
راه آن از پرتو این چار کوکب کرده حامباب آن را از دوستی آل زهرا ساخته
بخ بخ ای دین محمد کز کمال رفعتتاستوار اجمال ابرار و اجلا ساخته
خه خه ای اعزاز اهل البیت خیرالمرسلینکز خطا در حس ایزدتان مبرا ساخته
«یا شفیع المذنبین » در ظل احسانم درآرشرمسارم پیش حق زل و خطایا ساخته
طبع عطشان «نظیری » را صلت بر نعت تستخود زبان کوتاه از عرض تمنا ساخته
اقتدار توبه و اشگ سحرگاهیش دهتا کند در جنب «هم مستغفرین » جا ساخته