شمارهٔ ۴۰ - این قصیده در راه مکه معظمه بعد از غارت سارقان مذیل به مدح نواب محمد عزیز اعظم خان منظوم شده
کس به مشهد پروانه ام نماید راهکه خون بمسل من نیست زیب این درگاه
به دست و خنجر او صد هزار اسماعیلبه خون خویش نویسند: عبده و فداه
به هر قدم که روم پیش دورتر افتمکه وحشی است غزل و کمند من کوتاه
هنوز ناشد گامی به سوی او نزدیکهزار مرحله در خون دل شدم به شناه
به گرد وادی این ره نمی توان گشتنز وهم عقده او شیر می شود روباه
یکی ز قافله پس مانده از دلیل ضعیفیکی به بادیه گم گشته از قیاس تباه
ز کشته گشته بیابان پر و نشسته دروبه شکل ماتمیان کعبه در لباس سیاه
صفا ز محنت این تیه غصه می آرمچو آهن از دم مصقل چو نقره از دل کاه
به حسن غارت خود ناز بیشتر دارمز چشم شوخ که ره می زند به حسن نگاه
امیدوار به عجز خودم که آسان ترز پا فتاده این ره رسد به منزلگاه
مبر امید که گامی به پای توفیقستاگر به مرحله یک فرسخست اگر پنجاه
رسیدگان حقیقت نشسته در سیرانددرآن مقام که سالک همی رسد گه گاه
ز بس که تارک مغرور خاک ره شده استزبان عذر بروید زمین به شکل گیاه
بنه کلاه و کمر گر سر سفر داریکه راه سخت مخوفست و روز بس کوتاه
هزار بار خرد گفت هان به حرمت روکه نیست جای قدم در ره از نشان جباه
تو خیره توسن جهل و غرور می تازیبه حضرتی که به سر می رود سپهر دوتاه
متاع بتکده داری به سوی کعبه مبرسر معامله داری ز حج قبول مخواه
من از فریب طمع در جواب می گفتمکه سعی و طوف حرم را زیان ندارد جاه
نگشتم از روش خویش تا برآوردمبه جای نعره لبیک بانگ واویلاه
من از کمینگه دولت مراد می جستمنشانه تفکرم کرد بخت دولتخواه
ز حسن تربیت فطرتم چه سود که هستبه هر ترقی او آفتی مرا در راه
حیات نقد عزیزی دهد به باد فنابه هر قدم که کشد یوسفی نفس از چاه
فلک غنیمت عمرم برون برد همه شببدان کمند که در روزنم بتابد ماه
قضا به وقت خوشم کرد آن ستم که نکردخزان به سایه بید و صبا به برگ گیاه
کجاست جذبه حبل المتین توفیقی؟که تار طاقتم از بار چرخ شد یکتاه
به سیر مروه و طوف مدینه مشتاقمکجاست جاذبه ای؟ یا رسول واشوقاه
دلم ز هند و سموم نگر گداخته شددر آرزوی نشابورم و شمال هراه
گرم به مخلب طایر توان برون آوردز چنگ هند جگرخواره یا نبی الله
بشو چو دیده اعرابیم به شیر سفیدکه همچو مردمک هندویم به خاک سیاه
تویی که در شب اسری گذشتی از کونینچنان که بگذرد از مردمان دیده نگاه
براق برق عنان توبی چرا طی کردرهی که داشت مه سنبله میاه و گیاه
به دلو ماه عطارد گلاب می افشاندحمل به نغمه ناهید می نمودش راه
اسد به خنجر مریخ شد عنان گیرشکه آفتاب به پایش فکنده بود کلاه
ز بیم حدت مریخ مشتری آوردبه منزل زحلش آن غلام بی اکراه
گذشت از ملکوت و ملک تکاور توکه گشت دست دو کون از رکاب او کوتاه
عنان به پایه کرسیش بستی و رفتیچنان که این قدمت زان قدم نشد آگاه
نشان پای تو بر رهگذار دیده بیافتکه تاج فرق خودش ساخت عرش والاگاه
حدیث دل ز دل و وصل جان ز جان برخاستکه بود رؤیت و گفتار بی عیون و شفاه
گشاده شد درجنت به روی بی برگانبه نزد حق چو گشودی لب شفاعتخواه
سر تفاخر کرسی ز دوش عرش گذشتکف قدوم تو سودند بر جبین و جباه
به هم ز شوق سرودند کاین همان شخص استکه نور او به جهان داده این جلالت و جاه
ملک به سجده گل سر فرو نمی آوردسپهر صورت فضلش نگاشت بر درگاه
بدن ز رشحه رحمت به هم نمی آمیختجهان نوید وفاقش فکنده در افواه
به صدق دعوت حق او شهادت آوردهز بعد اشهد ان لا الاه الا الله
ز بس بلند بود همتش گه بخششگنه برند برش عاصیان به عذر گناه
سبک عتاب شفیعا! گران خطا بخشا!که هست مهر تو طاعت فزای و عصیان کاه
تو را که قدرت قرب این بود نجاتی دهمرا که ظلمت شب می فزایم از دم آه
به قدر خود که مرا همت بلندی دهکه سر فرود نیارم به صدر و منصب شاه
ز هند سفله به جز سفلگی نمی زایدکراهتست همه حاصل طبیعت و آه!
بضاعت ره دین داده ام به غارت کفرز من مربی دین را که می کند آگاه
ستون شرع محمد عزیز اعظم خانپناه دین نبی پاس دار قول الاه
نمود بدرقه همتش مدد ورنههزار گونه خطر بود شرع را در راه
در آن دیار که خورشید فصل او تابدبه ذره درزند آتش فروغ سایه جاه
سپهر و هرچه خدا آفرید سایه تستشبیه نیست تو را لا الاه الا الله
به خوف گاه نبوت حمایت تو رسیدوگرنه یوسفش افتاده بود اندر چاه
ز طبع و رای تو خورشید آسمان داردهمان حجاب که اشباه دارد از اشباه
به شیر بیشه گردون دلیر حمله کندگر آهویی خورد از وادی تو آب و گیاه
متاع دهر نمی ارزد التفات تو رابه سلطنت فکنی سایه از سر اکراه
اگر به هم نکشد همت تو چین جبینز نه فلک به سرش برنهد زمانه کلاه
وگر تو نقد شب و روز را به خرج دهیزمانه کیسه کند خالی از سفید و سیاه
به رای از ملکان ملک آن چنان گیریکه باد از نفس کهربا رباید کاه
ندیده هیبت تو در نبرد روی غنیمندیده دولت تو در مصاف پشت سپاه
چو آتش که به خود در تن چنار افتدکند عدوی تو را قطع نسل قوت باه
به عهد دولتت آن را که دل غمین گرددچو ریسمان سیاست به حلق پیچد آه
ز همت تو چه گویم امل دراز شودبه سایه تو چو آیم سخن شود کوتاه
بهار طبع امیرا که در حدیقه ملکنگشته سرو تو از بار «من خلق » دوتاه
سپهر منزلتا بر درت «نظیری » رانماز شام مصیبت دمید صح پگاه
مخند گر شب ماتم نشاط عید کندکه دیده است به سلخ حیات غره ماه
به درگهت ز بد و نیک داد ازان داردکه دیده مسند پاداش و بند پادافراه
سخن که خسته افتاده می کند بپذیرکه لخت دل به رخ بسترست و گل درگاه
رخیست غرقه به خونم نثار درگه توسزای سکه برآورده ام زری از کاه
امید هست که بر درگه کریم کنندقبول هدیه ناچیز و تحفه مزجاه
به گوشه نظر التفات محتاجمبه زارییی که توان کشتنم به نیم نگاه
ز بی بضاعتی خود چنان هراسانمکه بهر توشه ره بازگردم از درگاه
به سیل مرحمت از خاک ذلتم بردارکه همچو ماهی عطشان فتاده ام در راه
همیشه تا نشود کشته شمع مهر از بادمدام تا نشود تیره روی روز از آه
شکوه روی تو آرایش کلاه تو بادچو نور ماه که بر آسمان زند خرگاه
چراغ عمر تو پرنور تا صباح نشورکه روشنست به نور تو شرع را بنگاه