گنج

شمارهٔ ۶۷

قافیه: وختهبودم۸ بیت
گفتم هوای زلف تو از سر بدر کنمترسم کم عمر در سر اینکار سر کنم
از قیل و قال مدرسه نگشود کار دلرفتم بخانقاه که فکر ذکر کنم
بگرفت دل ز صحبت ابنای روزگارخرّم دمی که راه خرابات سرکنم
خوش بود دل ز ذوق وصالت ولی چه سودمهلت نداد هجر که شب را سحر کنم
کارم ز دست رفت یکی دیده باز کنتا سینه پیش تیر نگاهت سپر کنم
خامان دلفسرده ندارند سوز عشقتا کی حدیث دل بر هر بیخبر کنم
من کز شراب لعل تو مستم ز روز عهددامن کجا ز بادۀ انگور تر کنم
نیرّ هوای صحبت رندانم آرزوستتا چند همزبانی این گاو و خر کنم