شمارهٔ ۶۶
دم شاهی زنم از بندگی حضرت توحلقهای گر ز سر زفت تو در گوش کنم
دل ز همخوابگی حور برآساید اگربا خیال تو شبی دست در آغوش کنم
چگونه سر بدر آرم ز حلقّ سر زلفتاسیر بند بپای و غلام حلقه بگوشم
شکوه سلطنت ایخواجه بر تو باد مسلّمکه من گدائی کویش بعالمی نفروشم
مرا که تگ همی آمدی ز صحبت شاهانپس سراغ تو اکنون گدای خانه بدوشم
ز چین زلف تو بوئی رسیده تا بمشاممحدیث عنبر سارا فسانه ایست بگوشم
ز دست بردۀ آنساقی است هوش و گرنهگو است شاهد مجلس که من شراب ننوشم