گنج

شمارهٔ ۶۸

تا پی عربده مژگان تو پیوست به همشست زنجیری زلف تو ز جان دست به هم
به سر زلف تو از شانه شکستی مرسادکه شکست دل ما را نتوان بست به هم
پیش چشم تو اگر جان نسپارم چه کنمبا دوصد تیر که برجَست ز یک شست به هم
تا سر و کار تو با خانۀ خمار فتادای بسا توبهٔ زهاد که بشکست به هم
نیرّ اندر سر راه طلب از پای فتادخرم آن روز که با دوست دهد دست به هم