بخش ۸ - زبانحال از قول حضرت ابی عبدالله در قتلگاه است
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنمبا وجودش ز من آواز نیاید که منم
پیرهن گو همه پر باش ز پیکان بلاکه وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
باش یک دم که کنم پیرهن شوق قباای کمانکش که زنی ناوک پیکان به تنم
عشق را روز بهار است کجا شد رضوانتا برد لاله به دامن سوی خلد از چمنم
روز عهد است بکش اسپرم ای عقل ز پیشتا تصور نکند خصم که پیمانشکنم
مینیاید به کفن راست تن کشتهٔ عشقخصم دون بیهده گو باز ندوزد کفنم
هاتفم میدهد از غیب ندا شمر کجاستگو شتابی که به یاد آمده عهد کهنم
سخت دلتنگ شدم همتی ای شهپر تیربشکن این دام بکش باز به سوی وطنم
دایۀ عشق ز بس داد، مرا خون جگرمیدمد آبلهٔ زخم کنون از بدنم
کوی مطلع چه عجب گر برم از فارس فارستا به مدح تو شها تیر شیرین سخنم