بخش ۹ - مناجات زبانحال از قول آنحضرت
الهی اکبر از تو اصغر از توبخون آغشتگانم یکسر از تو
اگر صد بار دیگر بایدم کشتحسین از تو سر از تو خنجر از تو
قضای تو چو بروفق تقاضا استبزشت و خوب دادی آنچه خود خواست
الهی حنجر از من خنجر از شمرنصیب خود برد از تو کج و راست
چنان سرگرم صهبای الستمکه سر از پا ندانم بسکه مستم
همین دانم که از بهر نثارتبدست انگشتری مانده است و دستم
بلائی کز توام ای داور آیدمرا از نکهت جان خوشتر آید
بمیدان وفا من بی سر آیمبسویت عاشقان گر باسر آید
تماشا پای شوقم برده از جاسراپا گشته ام غرق تجلّی
در اثباتت ز نفی لا گذشتمشدم خود عین استثنای الا
برای قتل من خصم کج اندیشکشیده لشگر کین از پس و پیش
یکی سر میبرد از من یکی دستمن از ذوق تجلّی رفته از خویش
بدل تا سر خط مهرت نوشتمهمه بود و نبود از دست هشتم
ز تو بود آنچه در راه تو دارمکه من از خویشتن تخمی نکشتم
الهی با تو آن عهدی که راندمبحمدالله بسر منزل رساندم
هر آن دُرّی که در گنجینه ام بودیکایک بر سر راهت فشاندم
صبا از من برو سوی مدینهبگو با مادرم کی بی قرینه
بیا یکدم ببالین حسینتتسلّی ده به کلثوم و سکینه